تبليغاتX
...و آنگاه که ما هم به دانشگاه می رویم..
 2شنبه نامه(14/1/85)
امروز همهء بچه ها جز ۳-۲ نفر در کلاس حضور به عمل رسانیده و با لپ های آبچول شده(از شدت ابراز علاقهء دوستان)بر نیمکت هایشان تجلّس نموده بودند و از تعطیلات نوروزی برای هم خالی می بستند...فاطی طبق معمول یه چیزی برای خر زدن پیدا کرده بود و به شدّت مشغول بود.یاسی نشسته بود روی میز معلّم و هم زمان با پرستو و مهسا در بارهء دو موضوع مختلف(۱.کار گرفتن مخ BF یکی از بچه ها تو چت با همکاری مهسا ۲.کار گرفتن مخ کرم خاکی با همکاری پرستو بازم تو چت در تعطیلات نوروزی)تجدید خاطره می کرد.Kh از مهمونای عیدشون و حماسه هایی که آفریده بودن برای نگار می گفت،آسیه درس می خوند،خاکی خانم تو خماری بود،KTV و عروس سینوا هم به علّت شلوغ و نامساعد بودن جاده های گل تپه و سینوا نتونسته بودن تشریف بیارن مدرسه.بقیه بروبچزکچ هم ....

زنگ اول - حسابان:به!بعد ۱۶-۱۵ روز تعطیلی،اولین روز مدرسه،مخصوصا زنگ اول حسابان خیلی می چسبه.بازم مخصوصا اگر تو تعطیلات لای حسابان رو هم وا نکرده باشی و کلّهء سحر با یا علی کتاب و دفتر رو پرتاب کرده باشی تو کیفتو راهی مدرسه شده باشی...                                                                                 خانم هلو با لبخندی ملیح وارد کلاس شد و چون خودش می دونست که ما همه اهل کوفه هستیم،خودش شروع کرد به حمل التّمرین...

زنگ دوم - شیمی:زنگ تفریح از بس که حرف نگفته برای گفتن داشتیم مثل برق گذشت و ما اصلا نفهمیدیم که کی نفوذی های راهرو اعلام کردن که خانم جوجه داره وارد میشه...جوجه که معلوم نیست این قدم نو رسیدش کی می خواد قدم به دنیا بزاره و ما رو از دست مامانیش نجات بده،با هن هن وارد کلاس شد.۲صفحه که درس داد،دید که دیگه نه مخ ما می کشه و نه قدم نو رسیدهء هنوز نرسیده یاری می ده.درس رو تعطیل کرد و با کیف خیلی خیلی خوشگلش شروع کرد به قدم زدن تو کلاس.یاسی و مهسا می خواستن یه عکس از کیفش بگیرن که شما هم فیض ببرین ولی نشد که بشه.

زنگ تفریح همه مون ریختیم تو حیاط تا از هوای آفتابی کمال لذّت رو ببریم(طبق گفته های خانم مدیر محترم).ولی باز به جای لذّت بردن انقدر حرف زدیم که آخرش ۵ دقیقه بعد از زنگ کلاس با فریاد خانم ناظم محترم به خودمون اومدیم و راهی کلاس شدیم.

زنگ سوم - جبر:    ــ:"وووو!ایشالّا که نیومده باشه."         ــ:"هه هه!اومده.خودم دیدمش."            ــ:"سی دادا؟ n از P+k به توان k+..."      _:"بابا من هیچی بلد نیستم.بگیم امتحان نگیره.مرتیکه...(بد آموزی داشت)"      ــ:"آره.منم فقط صبح یه نگاه انداختم."  .......... ــ:"پس نمی گیره دیگه؟     همه یک صدا:"نه.نه.غلط می کنه بگیره!                                                                                                       آقای عینک با کت خوش رنگش که چشم یاسی کور دیگه آستینش کوتاه نبود وارد شد.      مهسا:"آقا بریم تخته پاک کن رو خیس کنیم؟"     عینک:"بفرمایید....مهسا رفت بیرون...عینک:"امتحانتون سر جاشه ها.یه برگه در بیارین."    ما:"آقای عینک!امتحان نگیرین دیگه.به خدا ما اصلا وقت نکردیم بخونیم."    ــ:"من برنامه ریخته بودم که ۶-۵ روز آخر بخونم که مامانمینا گفتن بریم سفر.نشد بخوانم."     ــ:"ما هم خونه مون کلّی مهمون بود.تو اون سر صدا اصلا نمی شد خواند به خدا!"                  عینک:"که این طور!چه بچه هایی!"       ما:"نگیرین دیگه.باشه یه روز دیگه.                عینک:"فاطمه چی می گه؟"       فاطی:"منم می گم نگیرین.     عینک:"ای بابا!خیلی خوب.هدف این بود که شما ها بخونین.اگر نمی گفتید امتحان نگیر هم من نمی گرفتم.اونجوری دیگه مثل الان منّت هم رو سرتون نمی ذاشتیم."      ــدیری دیری دیری دیریم!.....حالا دستای بندری زیر میزا......!!!!!                                       مهسا با تخته پاک کن خیس وارد کلاس شد.

در راه:یاسی،مهسا،پرستو و kh،راهی کافی نت شدن تا کارت اینترنت بخرن.آقای کافی نت با دماغ قشنگ شده اش کلّی از دیدنشان ذوق زده شد و سلام و احوالپرسی گرمی با این عناصر،که تامین کننده نصف هزینه های زندگی اش هستند،نمود.وقتی بچه ها از کافی نت برگشتن همه با هم راه خانه رو اندر پیش گرفتیم....تو راه همهء دوستان دلداده رو می شد یافت که از بس که این ۱۳ روز دوری دلدار هاشون رو تحمّل کرده بودن،بسی لاغر شده و به همین علّت چشمانشان در صورت هایشان به شدّت بیرون زده می بود....چند نفر از شدت دوری از دلدارهایشان  دچار مرض کوری دلدار شده و کاملا اشتباهی به ما سلام نمودند...چند نفر هم اعتراض نمودند که چرا ما انقدر حرف می زنیم!!!!!!!.......خلاصه انقدر شلوغ بود که تنها موفق به دیدن تعدادی محدودی از سوژه هایمان شدیم و لطف دیدار بقیه(کاپشن،سشوار،کریم،ملیحه،طلایی،صورتی،الکس،اِوا،گلابی و ......)شامل حال ما نشد...

۱کلوم از خانم مدیر محترم سر صف صبحگاهی:۳ریاضی  هیچ کدومشون جز فاطمه، امسال حق رفتن سر حوضه امتحان نهایی رو ندارن تا اداره تکلیف منو با همه شون مشخص کنه.


حال همگی خوبه؟سفر خوش گذشت؟؟؟
|+| نوشته شده توسط مخمل در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 20:58