تبليغاتX
...و آنگاه که ما هم به دانشگاه می رویم..
 عیدی نامه!
abroohaye ktvabroohaye gf-armin

 

moohaye kh

dast

y..i dar hale byebye(fek nakonin teknoe)kheh

 

sigaret

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مخمل در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:55  
 2شنبه نامه!(22/12/84)
قرار بود امروز خانم هلو ازمون امتحان حسابان بگیره .ما که می دونستیم تو یه نیمچه بعدازظهر وقت نمی شه همه رو بخونیم،با هماهنگی هم دیروز(۱شنبه)،هیچ کدوممون(به جز،پیاز جعفری،ساناز و یه نفر که از شدّت شرمندگی خواهش کرده اسمشو ننویسیم)مدرسه نیومده بودیم تا خر بزنیم.خانم مدیر محترم هم به شدّت از دست ما خشمگین شده و فرموده بودند که به حساب ما خواهند رسید...

تو کلاس همه در مورد:پرونده،اخراج،نمره انظباط،اداره،کتک،...،پسر کوچه پشتی،پسر خالهء شاهرخ خان،نوه عموی دایی اون دختر بی ریخته و ...پچ پچ می کردن.بچه های دیر کرده که معلوم نبود از کجا خبر خشفناک بودن خانم مدیر به گوششون رسیده بود،در حالی که تو سرشون می زدن،وارد کلاس می شدن.فاطی با چهره ای که نگرانی و ترس از آینده در آن موج می زد،داشت با مشقّت تمام طریقهء رسم تابع جزءصحیح رو برای ۶۳ومین بار به پرستو میگفت...یاسی کنار پرستو نشسته بود و داشت جریان تصادف کردنشو برای Kh،نگار و ktv توضیح می داد.مهسا داشت پیش آسیه رفع اشکال می کرد.مرضیهء شیرین پلو دفتر حسابانشو گرفته بود تو دستش و در حالی که از اینور کلاس به اون ور می رفت،جزوه ها رو بلند بلند می خوند و ...

زنگ اول ـ حسابان:خانم هلو که اومد شروع کرد به سخنرانی:"دخترا این چه کاری بود کردین؟(با عشوه خوانده شود)پایین تو دفتر همه از دستتون شاکی هستن.....بهتره تا کارتون خراب تر نشده یه نفر رو به نمایندگی بفرستین پایین تا از طرف کلاستون از خانم مدیر محترم عذرخواهی کنه و...." و در انتها اضافه کرد که برای جلوگیری از متشنّج شدن جوّ دفتر ازمون امتحان نمیگیره و تنها اون سه نفری که اومده بودن مدرسه مجاز امتحان دادن هستن.(اینو که گفت بروبچسز همه در حالی که  سعی می کردن چهره هاشون رو افسرده نشون بدن،زیر میزها شروع کردن به بشکن زدن.عده ای هم شروع به بندری زدن نمودند.)...بله...اینگونه بود که به جای نمرهء امتحان،برای همه مون یک عدد -۰- کلّه گنده وارد دفتر نمره کرد و به اون سه نفر چاپلوس هم ۳ مثبت تعلّق گرفت.(ما هم باور کردیم)

زنگ تفریح بروبچس از ترس اینکه یه وقت چشم خانم مدیر محترم بهشون نیوفته از کلاس بیرون نرفتن...ولی خانم مدیر محترم خودشون قدم رنجه فرمودند و تشریف آوردند کلاس ما و با چهره ای برفروخته طی سخنرانی پنج دقیقه ای فرمودند که ما بی حرمتی بزرگی به اولیای مدرسه کرده ایم و از نمره انظباط مان سه نمره کم خواهد شد و از این به بعد ما رو آدم حساب نخواهند کرد و هر کاری دلشان بخواهد با ما خواهند نمود و ..... 

زنگ دوم ـ شیمی: جوجه با هن هن و فر فر وارد کلاس شد...بعد از اینکه دو صفحه درس داد،شروع کرد به سخنرانی و اظهار نظر در مورد غیبت دیروزمون....بعد هم گفت که خانم headeach تهران بستریه و حالش بد می باشد.و خالصانه از ما خواست که صادقانه برای خانم headeach دعا کنیم.

زنگ سوم ـ جبر:آقای عینک،(آقای عینک:همسر محترم خانم بد عنق که از ابتدای ترم دوم بار مسئولیت دبیریّت کلاس ما رو از دوش عیالشون برداشتن و بر دوش خود گذاشته اند ـ عینک به پهنای صورت ـ فرق کج با اندک موی روی کلّه ـ کت صورمه ای آستین کوتاه ـ شلوار کِلوش(مدل شلوار آقای پشه ـ تو این چند جلسه موفق شده حال همه مون رو از هر چی جبره به هم بزنه)...آقای عینک به آسیه گفت بیاد تمرین حل کنه و خودش شروع کرد به تصحیح ورقه های امتحانی که سه هفته پیش داده بودیم...چی بگم از نمره ها هر چی بگم کم گفتم...از ۱۰ نمره بیشترین نمره طبق معمول به فاطی تعلّق گرفت و بین بقیهء بچه ها کسی نبود که نمره اش از ۵ بیشتر شده باشه.

در راه:.....

۱ کلوم از خانم بچه ها جون:دخترم تو که انقدر خوشگلی چرا دست به ابروهات میزنی آخه؟


بله.نظراتتون رو می خونیم.نظرای ننوشته رو البته.
|+| نوشته شده توسط مخمل در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 20:51  
 3شنبه نامه!(16/12/84)
سر صف خانم بچّه ها جون مجبورمون کرد ورزش صبحگاهی انجام بدیم.همه مشغول جفتک وارون انداختن بودیم که مهسا خوشحال و خندان همراه پرستو و آسیه از در مدرسه وارد شد. مهسا:"ورزش کنین!ورزش کنین!بچّه ها جون گفته اسم اونایی که ورزش نمی کنن رو بنوسیم."   ما:"اُهُ!نگفته اسم اونایی که دیر می آن مدرسه رو کی بنویسه؟" مهسا:"کریم رو دیـــــــــــــــــــدم." یاسی:"اِه؟کجا به سلامتی؟"  مهسا:"تو خیابون.داشت می رفت مدرسه.یاسی:بلاخره معلوم شد کدوم مدرسه می ره؟..... خانم بچه هاجون با چهره ای بر افروخته پشت بلندگو:"۳ریاضـــــــــــــــــی!"...(کریم:عقشولی مهسا-اسمش چیز دیگست ولی ما کریم صداش می کنیم-تا حالا فقط یاسی،فاطی و پرستو چشمشون به جمالش روشن شده-طبق محاسبات کریم باید از ما کوچیکتر باشه.ولی کیه که بتونه به مهسا بقبولونه؟)                               بیا!این یکی هم هوایی شد.نفر بعدی کیه خدا می دونه!خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه این عشق رو!!!!!

زنگ اوّل-فیزیک: ببرک تازه پاشو گذاشته بود تو کلاس که خانم آزمایش،مهسا،یاسی،سودابه و چند تا دیگه از بچّه ها رو فراخواند تا برن طرح های فیزیکشون رو رفع اشکال کنن تا یه ساعت دیگه طرح ها رو بفرستن نمایشگاه.نوابغ طرّاح کلاس هم که از خدا خواسته،با دل و جان از کلاس فیزیک جیم شدن وبروبچسز رو با ببرک تنها گذاشتن....از وقتی خانم ببرک کلاس رو گروه بندی کرده،(گرو های سه نفره-هر کدوم شامل یه نخاله به نام سر گروه)از هر کدوم از اعضای گروه که درس می پرسه،نمرشو واسه دو نفر دیگه هم می ذاره.امروز عروس سینوا رو به عنوان قربانی آورد پای تخته.عروس از ۵ شد -۲- .خه!یه هفته عزای عمومی واسه نمرهء فاطی(سر گروهش) لطفاً!

زنگ دوم زبان فارسی:قبل از اینکه زاقک بیاد،بچه ها به سر کردگی ساناز،با هم متّحد شدن که نذارن امتحان بگیره.خوب مسلّماً وقتی اومد چارهء دیگه ای جز تسلیم شدن در برابر ما نداشت.بعد از یکم غرغر،درس رو شروع کرد(با همکاری فاطی که استعداد درخشانی در زمینه صفت فاعلی مرکّب مرخّم از خودش نشون داد) بعد هم خوشنویس رو صدا کرد که بیاد تمرین حل کنه....وقتی  خوشنویس چند تا تمرین حل کرد و نشست سر جاش،یه نامه برای ستاره نوشت با این مضمون:

"ستاره!دفتر نمره اش رو نگاه کن ببین برام چند گذاشته!"                                  

از بد روزگار نامه در مسیر،نتونست از چشمان چون عقاب خانم زاقک پنهان بمونه(مرسی نوشته ادبی) و توسّط او توقیف شد...یه ربع مونده بود به زنگ که زاقک پرسید چقدر تا زنگ مونده؟...مهسا:"هیچی خانم.الان زنگ می خوره"...زاقک:"برو!من حرف تو رو قبول ندارم"....مهسا رو به یاسی:"یاسی اینو حتماً بنویس."

زنگ تفریح تو حیاط:فاطی،مهسا و یاسی،رفتن از مدرسه بغلی یه چیپس خریدن.نشستن تو آفتاب و مخ چند تا از بچّه های اول رو کار گرفتن تا براشون برقصن!!پرستو همراه نگار در به در دنبال کسی می گشت که بهش گفته بود "کلاغ".kh وktv با اغذیه های قندیشون تو حیاط قدم می زدن و پشت سر بچه های مردم در دنیای مجازی و غیر مجازی... عروس سینوا با یه مجله که عکس بزرگی از شاهرخ خان رو جلدش نقش بسته بود،جلوی چشمان خانم ناظم محترم رژه می رفت که یه هو خانم ناظم محترم چون قرقی،مجله رو از دست عروس گرفت و برد دفتر تا با خانم ناظم محترم مطالعه اش کنه.خانم ناظم محترم تو دفتر خطاب به خانم مدیرمحترم:"مدرسهء دِلِه مجله آرنووو عوِض اینکه درس بخونن،جدول حل آکِنَن." (با تشکر از همکاری نفوذی های دفتر)

زنگ سوم باز هم فیزیک:ببرک هنوز نیومده شروع کرد به درس دادن...رفت رو تخته فرمول بنویسه که شعرهایی رو که توسط یکی از بروبچسز(که اسمشو نمی آریم)رو تخته نوشته شده بود،دید و گفت هر کی اینارو نوشته خودش بیاد پاکشون کنه ولی هیچ کس از جاش تکون نخورد.ببرک هم از بالا تا پایین دفتر نمره برای همه یه منفی گذاشت.(به همین راحتی)

در راه:در ۳-۲گروه ۴-۳ نفری دست هم رو گرفته بودیم و داشتیم راه خودمون رو میرفتیم.

"به!خواهران رایت"!!!!!....."ماچ"....."سلام"...."۳ کلّه پوک"....."فقط وسطی"....."نخند خمیر دندون گرون می شه"..."آفرین.دستشو بگیر یه وقت فرار نکنه."......               

این مملکته؟بابا یکم خجالت بکشید تو رو خدا!حالا اینا بماند.برادر نگاهت را.

۱ کلوم از یاسی:سر ۲ روز خانم راهو چاهو یاد میگیره...چنان پوستی از سر آقا می کنه که یادش نمیره.


زنده ای؟الهی تو چشات شامپو بره اگه نظر نداده جیم شی.

|+| نوشته شده توسط مخمل در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 19:26  
 تصویر نامه’ 2
bedoone sharhmalagheye modire azmayeshgah bad az rejhim 
|+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 14:25  
 5شنبه نامه!(10/12/84)-با نامه مشاور
زنگ اوّل بینش:بی بی جون که اومد بروبچس قبل از اینکه بپرسه ازش ۱ ربع وقت گرفتن تا بخونن.یه ربع که تموم شد بی بی شروع کرد به پرسیدن.اول اسم مهسا رو خوند.مهسا گفت از من ۱۰ دقیقه دیگه بپرسین.بعد پرستو.پرستو درسو نصفه خونده بود،گفت از من هم ۱۰ دقیقه دیگه بپرسین.قربانی بعد ساناز بود ولی این بار دیگه ساناز با کمال شجاعت بلند شد و درس جواب داد...بی بی تقریبا از همه بروبچسز پرسید و کاملا معلوم بود که همه تو اون ۱ ربع اصلا حرف نمی زدن و فقط داشتن درس می خوندن.

زنگ دوم بی کاری داشتیم.خانم ناظم محترم از پایین فتوا داد که تا مدرسه را رو سرمون خراب نکردیم بریم پایین تو حیاط.ما هم که خوب اصولا خیلی بچه های حرف گوش کنی هستیم موندیم تو کلاس.......kh،پرستو،ktv،نگار و... مشغول تبادل گزارشات هفته شون در زمینه چت و کافی نت (و سیاه پوش!)و ... شدن و بقیه بروبچسز هم شروع کردن به خرزدن شیمی واسه زنگ بعد...مهسا،فاطی و یاسی،به بهانهء درست کردن طرح فیزیکشون رفتن تو آزمایشگاه بوگندو و شروع کردن به زیر و رو کردن اونجا تا اینکه بلاخره سودابه(که از مدرسه جیم شده بود و رفته بود بقّالی)با چیپس های سفارشی یاسی و مهسا از راه رسید...مهسا شروع کرد به خوردن چیپس ها،فاطی رفت نشست یه گوشه تا یه نامه برای مشاور مدرسه بنویسه.یاسی هم مشغول ساختن طرح فیزیک شد...

زنگ دوم هم که خورد،دیدیم بچه های کلاسای دیگه همه کیف به کول دارن میرن پایین تو حیاط.بعد از تحقیقات اولیّه از ناظم محترم،دریافتیم که ما هم باید به حیاط برویم تا زنگ سوم را تحریم بنماییم!!!!وقتی رسیدیم تو حیاط،از بلند گو آهنگ هایی بسی زیبا(حسین حسین با ریتم رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست)پخش می شد و همه شعار "انرژی هسته ای حقّ مسلّم ماست" از خودشون منتشر می نمودند.بعد از اینکه صف ها بلاخره بسته شد و همه اولیای محترمهء مدرسه تا دلشون خواست سخنرانی فرمودند،نوبت به سخنرانی مفصّل خانم مدیر محترم رسید که طیّ آن متوجّه شدیم ما در اعتصاب می باشیم.(اعتصاب برای انفجار در حرم های مطهّر).خانم مدیر پس از اینکه ما آیندگان ایران را به علّت پوشش و آرایش نامتناسب  در مدرسه،بسی ملامت نمودند،۲۰ دقیقه زودتر تعطیلمان نمودند....و بروبچسز راه مدارس صفدر هایشان را در پیش گرفتند.

در راه:چی بگم؟؟؟؟!!!!!

۱ کلوم از فاطی:چَنـــــــــــــــــــــــــــــــــام!

۱کلوم از مهسا:سرّ چشمان سیاهت گرفتارم کرد                                             

                                                      عشق تو از مدرسه بی زارم کرد...یا کریم!

 

نامه سر گشاده فاطی،یاسی و مهسا که انداختنش تو صندوق مشاور:

به نام عشق                          به نام خدا                  به نام نوازنده گیتار عشق 

دختری هستم ۱۵ ساله.در مقطع دوم درس می خوانم.۵ سال پیش در مراسم ختم عمویم با پسری همسن و سال خودم به نام شهرام آشنا شدم.ما در این مدت ۵ سال با هم دوست بودیم و مثل دو مرغ عشق،هر روز از زندگی زیبایمان در آیندهء نزدیک صحبت می کردیم.تا اینکه یک روز دختر دایی ام ما را در سینما با هم دید و وقتی به خانه برگشتم،پدرم را دیدم با کمربند.در حالی که خشم در چشمان بی فروغش موج می زد،مرا به باد فحش و ناسزا و کتک های پی در پی گرفت.به طوری که دماغم در دو ناحیه شکست و دندان جلویی ام مثل منقار یک کلاغ شکست و من صدای شکستن قلبم را در لا به لای ثانیه ها،همراه جیغ های گوش خراش و جانگداز مادرم می شنیدم.خانم مشاور مهربان!آیا شهرام مرا با دماغ شکسته و دندان خورد شده می پذیرد؟این درد ها را می توان تحمّل کرد امّا اینکه عشقت را در خیابان با یک دختر گره گوری ببینی،دردی است غیر قابل التیام.پدرم معتاد است.من چه کنم؟شما بگویید.

                                                                    اسم رمز:گل پر پر شده.


منتظر عکس های آزمایشگاه باشید!

۱ نفر بی نام و نشان تو نظرات ۳ عدد love فرستاده.خواهشمندیم بیاید خود و گیرندهء love اش را مشخّص کند و کلاسی را از انتظار در آورد.

|+| نوشته شده توسط مخمل در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 20:39  
 5شنبه نامه!(4/12/84)
معلوم نیست به چه دلیلی تازگی ها تو مدرسه همش صف صبحگاهی می باشد.امروز بعد از اینکه خانم پرورش گرام کلّی فحش نثارمون کرد،ما هم مجبور شدیم در مراسم صف بندون حضور به عمل برسانیم.بعد از تموم شدن شیرین عسل نامه هم طبق معمول،بدون رعایت مقرّرات و انضباط،سرمون رو مثل ... انداختیم پایین و قبل از اوّلا راهی کلاس شدیم.ما که با اولا از این حرفا نداریم که!!!

زنگ اول-حسابان:خانم هلو از گچ قنداق پیچی که براش آماده کرده بودیم،کلّی کیفول شد و لبخند های دندون طِلا نما تحویلمون داد.بعد هم شروع کرد به درس دادن مشت اُاُ اَاق!(مشتق)...زنگ که خورد،خانم هلو که در حال نوشتن ۱ مساْله روی تخته بود،یه هو گچ رو ول کرد،کیفش رو برداشت،گفت:"خداحافظ" و رفت.(!!!!!!!!)

زنگ تفریح ما،همهء بروبچسز،به جز فاطی و پیاز جعفری(که اصولا در موارد درسی جزء بروبچس حساب نمی شن)در حال خر زدن کامپیوتر بودیم چون هیچ کدوم تو خونه نخونده بودیمش...زنگ تفریح که تموم شد ما هنوز اندر پس خط اول بودیم.بنابراین تصمیم بر این شد که از فرمول"خانم ما نخوندیم..."استفاده کنیم...

زنگ دوم-کامپیوتر:هر چقدر منتظر  خانم دماغ قشنگ موندیم دیدیم خبری ازش نمی شه.۷-۸ نفرمون شامل:سپیده،مرضیه شیرین پلو،سودابه،GFآرمین،مهسا،یاسی،مُجگون جون و ... رفتیم تو راهرو،کنار نردبون متّصل به سقف وایسادیم و شروع کردیم به نخودچی خورون و اختلاط.بعد از ۵ دقیقه،یاسی تصمیم گرفت آرزوی دیرینش،یعنی راه رفتن روی سقف مدرسه رو عملی کنه.سودابه رفت در کلاس ۲ریاضی(آنتنه خانومای مدرسه)رو نگه داشت که ۱ وقت یکیشون نیاد بیرون.مجگون جون رفت پایین پلّه ها تا هوای دفترو داشته باشه.مهسا نردبون رو نگه داشت و بلاخره یاسی رفت بالا.ولی این مرضیه شیرین پلو انقدر جیغ و داد کرد که یاسی پاش به سقف نرسیده مجبور شد برگرده پایین.هنوز پاش به زمین هم نرسیده بود که فریاد ناظم محترم از پایین پلّه ها شنیده شد:"۳ریاضی!چی دارین شما؟"    هنوز آخرین حرفش کامل وارد گوشمون نشده بود که پا گذاشتیم به فرار و مثل ...(با چه سر صدایی!)دویدیم به طرف کلاس.(حالا تو اون موقعیّت مهسا و مرضیه شیرین پلو با هم تو در کلاس گیر کرده بودن.)وقتی رسیدیم سر جاهامون،همه یه گوشه افتادیم و در مقابل چشمان متحیّر بچه هایی که تو کلاس مونده بودن،شروع کردیم به غش و ریسه رفتن.بعد از چند دقیقه هم ناظم محترم اومد و فرستادمون تو حیاط.  :"همهء معلّما رو شاکی کردین شما ...."

زنگ سوم-ادبیّات:قبل از اومدن خانم کیجا بابلی،یاسی همهء گچ های کلاس رو جمع کرد و برد گذاشت تو کلاس تجربی ها تا دخترکیجا بابلی تو خماری بمونه...کیجا بابلی که اومد،اعلام کرد که برای امتحان رو هر میز فقط باید یه نفر بشینه و بچّه های اضافی باید رو زمین امتحان بدن!!!ما هم رفتیم کلّی تک صندلی از دوروبر جمع کردیم آوردیم تا چشمانش را ... بفرماییم....امتحان که تموم شد سر و کلّء بچّه اش هم پیدا شد.هر چی گشت دنبال گچ دید گچی موجود نمی باشد.در کیفش رو باز کرد و یه پلاستیک گچ از توش آورد بیرون و نقاشی رو تخته رو آغاز نمود...

در راه:......

۱کلوم از مهسا:امروز تو خیابون کریم و ملیحه رو دیدم.دوشادوش هم قدم می زدن!!!!

in jama@ faghat vase 2 ta ghoorbaghe injan2ghoorbaghe kaghazi ke mijahan

|+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:34