|
ولنتاین نامه!سه شنبه(25/11/84)
امروز روز ولی تایدی (valentine)بود.بروبچس با تغییراتی اساسی در پوشاک و چهره هایشان تو کلاس نشسته بودند و داشتن از برنامه هاشون واسه این روز مبارک برای هم خالی می بستن تا ۱ وقت خدایی نکرده چشمشون به دفتر کتاب فیزیکشون
نیفته و مجبور نشن ۲ کلوم بخونن...
زنگ اوّل-فیزیک:خانم ببرک قرار بود ازمون امتحان بگیره ولی طبق معمول بروبچسز با رو کردن کلّی مسائل غیر قابل حل،بساط وقت کشی رو راه انداختن و فرصت به امتحان نرسید... زنگ تفریح همه بروبچس کلاس مثل قورباغه چسبیده بودن به شیشهء بوفه و داشتن اغذیه هارو که به مناسبت ولیتایدی فتّ و فراوون شده بودن نظاره می کردن.از جمله اغذیه های جدید پفپفی بود که هر کی تا حالا نخوردتش نیم عمرش در فناست.چون خوش مزّه تر از این خوراکی نیست در جهان.(باور کنید!) زنگ دوم زبان فارسی داشتیم.طلعت جلوی در کلاس خانم زاغک رو متوقّف کرد تا درس نخوندنش رو موجّه کنه...وقتی بلاخره طلعت و زاغک اومدن تو کلاس بروبچس یک صدا با هم فریاد زدن:"خانم ما هم نخوندیم...ما هم نخوندیم..." زاغک بیچاره هم مجبور شد درس نپرسه و فقط درس بده.تازه اونم تا حدّی که ما براش تعیین کرده بودیم... در راه:خدا رو شکر امروز زنگ آخر بیکاری داشتیم.جور و بساطون رو جمع کردیم و راهی مغازه ای برای خرید کادو شدیم...۷-۸ نفری ریختیم تو ۱ مغازه و شروع کردیم به زیر و رو کردن وسایلش تا بلاخره همه موفق به خرید اجناس مورد نظرشون شدن.بعد از تحویل کا۲ ها به خاطر خواهان محترم،همگی راه خانه هایمان را در پیش گرفتیم و ...(شخصی می باشد) ۱ کلوم از آقای پشه-معلّم تاریخ-:بوی جوی مولیاااااااان آید همی! یاااااااد یااااار مهربان آید همی!
حیف که خیلی چیز هارو به دلیل مسائل امنیّتی نمی تونیم بنویسیم. |+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 15:52 تصویر نامه!
1 شنبه نامه!(16/11/84)
باز هم ماه محرم،ماه صبحونه خورون تو مدرسه فرا رسیده و ما رو به شدّت جوّ عاشورا گرفته.امروز تهیهء صبحونه رو به عهدهء ما و یکی از کلاسای اوّل گذاشته بودن تا با همکاری هم شیکم بچه های مدرسه رو سیر کنیم.بعد از اینکه سر گرفتن پول از بچّه ها کلّی تو سر و کلّهء هم زدیم،با مبلغ جمع شده چند بسته خرما و مقداری پنیر فلّه و مقدار بیشتری نون خریدیم و تهیّهء حلوا و ... (به قول فاطی قندی جات)رو به عهدهء اوّلا گذاشتیم.متاسّفانه صبح مجبور شدیم به جای رفتن به نماز خونه و زیارت عاشورا و نظر و نیاز و ... بمونیم تو کلاس تا لقمه های عزاداران رو براشون درست کنیم.بیش از نیمی از بروبچ که از شدّت سرما خوردگی به شکل یک ویروس متحرّک در اومده بودن،کشیدن کنار و از هیئت لقمه پنیر درست کننده فقط فاطی،مهسا،سودابه،GFآرمین و یاسی باقی موندن که همگی همچون یک کدبانوی واقعی زحمت کشیدن.البته جا داره همینجا از پرستو به خاطر زحمات بی شایبه اش در گرفتن عکس از هیئت و ویروس ها (که البته نصفشون تار شدن)تشکّر فراوان بفرماییم. بعداز اینکه بلاخره لقمه ها درست شد و بردیمشون تو نمازخونه،یاسی،مهسا،فاطی و GFآرمین،به طمع قندی جات همونجا-تو نمازخونه-موندن و رفتن در منطقه ای خوش آب و هوا-تو دهن خانم نوحه سرا ساکن شدن.در آخر هم پذیرایی گرمی از خودشون به عمل آوردن.
زنگ اوّل تاریخ داشتیم.آقای پشه که نمرهء ترم همهء بچه های کلاس رو ۴-۵ نمره کمتر از نمرهء واقعی داده بود،با کمال خونسردی اعلام کرد که این هفته هم ورقه های امتحان ترم رو با خودش نیاورده.فاطی و یاسی که به شدّت از نمره هاشون ناراضی بودن،چنان حالی ازش گرفتن که تا هفتهء دیگه هی با خودش تکرار کنه ورقه های ۳ریاضی هشمت!!!... زنگ دوم با خانم Headeach:هنوز نیم ساعت از اومدن خانم headeachنگذشته بود که I have a headeach شد.چرا؟ :"از بس کلاستون آلودس که من قشنگ میکروب ها رو احساس می کنم." جان؟؟؟!!! زنگ سوم-عربی:از ما تنبل تر و پرّرو تر در جهان یافت نمی شه.امروز به بهانهء امتحان عربی نه تاریخ خونده بودیم و نه زبان.وقتی بلاخره نوبت امتحان عربی رسید،همه بچه ها یک صدا می گفتن:خانم امتحان نگیرین و ... .ولی خانم زردآلو گول این حرفا رو نمی خوره.۴۰ دقیقه به زنگ امتحانشو گرفت و خیال همه رو راحت کرد.قیافهء مهسا بعد از امتحان طبق معمول دیدنی بود!به قول یاسی: ... افسرده! در راه:آمار استفاده کنندگان از پوشاک DJ شدیدا رو به افزایشه.به طوری که پیدا کردن شخصی که DJ نپوشیده باشه کاری بسی دشوار می باشد.ما اخیرا از شمردن خَشَع ها(افرادی که مدل مو های خیلی قشنگی دارن)،به شمردن DJها و کلاه های زیبا (در انواع افشینی،توپ فوتبالی،جواتی،DJای و ...)مشغول شده ایم. ۱ کلوم از فاطی:Only DJ 76 |+| نوشته شده توسط مخمل در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 21:58 شنبه نامه(1/11/84)(با ضمیمه’ اداره پست)
ساعت ۸:۴۵- زنگ فیزیک با هما خانم: یاسی با لبخندی بر لب و برگه ای در دست وارد کلاس شد. هما خانوم:"به!یاسمن!جالبه!کجا بودی تا حالا؟مسافرت خوش گذشت؟"!؟! یاسی در حالی که برگهء دیر کرد موجّه را به دست هما خانم میداد جواب داد:"آزمایشگاه!"و رفت و نشست سر جاش...با مستقر شدن یاسی هما خانم نصیحت هاش رو در بارهء انتخاب رشته از سر گرفت:"بله بچّه ها!سعی کنید دبیری رو حتما بزنید چون به تظر من بهترین شغل برای خانوماست.بسی آدم حسرت دبیر بودن رو می خورن..."مهسا به گونه که هما خانم نشنوه:"آزمایشگاه بودی؟"یاسی:"آره!تو خواب!"... زنگ تفریح که خورد،مهسا و فاطی دست به دست هم دادن و شروع کردن به مسخره کردن یاسی با پردازش به موضوع آزمایشگاه و ...(شرمنده!بقیش قضیّه شخصی بود!!!) ساعت ۹:۳۰-سر زنگ هندسه(که میگم این حرفا بسه!): جنی لوپز با مانتوی زیبایش (که با بر آورد های مهسا برای دوختنش از ۱ توپ و نیم پارچه استفاده شده بود)وارد کلاس شد...هر چقدر که ما سعی و اهتمام کردیم که این جلسه اوّلی بعد از امتحانا درس نده،به گوشش نرفت که نرفت و شروع کرد:قضیه...تمرین...مثال...حالا قضیه....حالا.............و ما خدا رو شکر کردیم که این هفته فقط همین ۱ زنگ باید تحمّلش کنیم. ساعت ۱۱:۱۰-اداره پست نوساز شهرستان ما: بیش از نیمی از بروبچس کلاس شامل:فاطی،مهسا،پرستو،Kh،KTV و ...با برگه ای در دست و مایه ای در جیب،اینجا،در صف پست فرم های دانشگاه آزاد میباشند.یاسی هم که طبق معمول از قافله عقب می باشد فرمش را نیاورده امّا با کمال پررویی در صف،بین فاطی و مهسا ایستاده و دارد برای weblog مینویسد.اینجا بسیار شلوغ می باشد.به گونه ای که ما تا فردا صبح هم قادر به پست کردن چیزی نخواهیم بود... ساعت ۱۱:۱۵ فاطی و مهسا که تازه با محیط اداره خو گرفته اند،تا شعاع چند نفری اطرافشان را از خنده غشونده اند! ساعت ۱۱:۳۰ آقای پسر خوشتیپی در کار این۲ عنصر خنده(مهسا و فاطی)که در حال چپوندن فرمهایشان در دستان آقای مسئول پست هستند دخالات کرده و به خودش اجازهء اعتراض می دهد!!!ولی این دو عنصر پشیزی ارزش به گلایهء وی نمی دهند و با سرسختی کارشان را ادامه می دهند. ساعت ۱۱:۴۰ هـــــــــــــــــــــی!مهسا بلاخره موفق شد که فرمش را در مقابل چشمان از خشم خون شدهء آقای پسر خوشتیپ،تحویل مسئول دهد.فاطی هم بلافاصله بعد از مهسا... ساعت ۱۱:۵۰ بعد از اتمام مراسم خداحافظی با دوستانی که همچنان در صف ایستاده بودند،۲ عنصر خندهء صف به همراه یاسی از ادارهء پست مدرن شهرستان خارج میشوند و به طور غریضی کشیده می شوند به سمت سوپر مارکت مستقر در مقابل ادارهء پست تا ویتامین هایی را که در حین صف ایستادن از دست داده بودند،تامین کنند. در راه:....(شخصی می باشد!) ۱ کلوم از راننده تاکسی:اَمِه ایرانیانِ هر جوری پیچ هادی شکل هاگیریم.عین بامیشی! اَمار از هر طرف پرت هاکنن باز ۴چنگولی آنیم پایین... ترجمه:ما ایرانیا رو هر جوری بپیچونن شکل می گیریم.عین گربه! ما رو از هر طرف پرتاب کنن باز ۴چنگولی میایم پایین... من اینهمه زحمت هاکشم اینهمه تایپ می کنم اون وقت تو خجالت نمی کشی یک خط نظر هم نمی نویسی؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط مخمل در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 14:47 |
|

نیفته و مجبور نشن ۲ کلوم بخونن...