تبليغاتX
...و آنگاه که ما هم به دانشگاه می رویم..
 5شنبه نامه!(24/9/84)
به علت وزش نسیم صبحگاهی،امروز هم شیرین عسل نامهء صبحگاهی اجرا نشد.

تو کلاس قبل از اومدن خانم هلو،بچه ها رو جوّ تمرین حسابان گرفته بود و مجلس بحث و گفتگوی داغی بر سر راه های کشف حدود توابع راه انداخته بودن...خانم هلو که اومد فقط۳-۲ مورد از مشکلاتشون رو رفع مشکل کرد و بعد هم برای اینکه خدایی نکرده وقت کم نیاد شروع کرد به درس دادن...

درست در لحظه ای که فاطی و یاسی(که تمام راه مهسا رو کولشون سوار بود)آخرین پلّه رو هم اومدن پایین،زنگ تفریح تموم شد.امّا خیالی نبود.چون یک زنگ کامل تفریح داشتیم.مرضیه که هنوز مونده بود تو کلاس و داشت از پنجره مناظر رو تماشا می کرد،به دستور یاسی یه ۱۰۰۰ تومانی برای خرید اغذیه از پنجره انداخت پایین.پایین اومدن همانا و نرسیدن همان.۱۰۰۰ تومانی نازنینمون درست افتاد تو حیاط مدرسه بغلی که دیوار به دیوار مدرسه ماست.مهساspider woman تازه رفته بود ۱ صندلی آورده بود و می خواست بپره تو حیاط مدرسه بغلی که ۱ هو یکی از اولیای مدرسه بغلی به داد ما رسید و پول نازنینمون رو بهمون برگردوند.ما هم از موقعیّت استفاده کردیم و به اولیای محترم گفتیم از خاله بوفه دارشون برامون چیپس بخره.(این چیزا تو مدرسهء ما یافت نمیشه)خلاصه روی هم ۷ تا چیپس از بوفهء مدرسه بغلی خریدیم و رفتیم واسه خودمون نشستیم زیر آفتاب...داشتیم چیپسمون رو میخوردیم که مدیر محترم پنجرهء دفتر رو که دقیقا بالای سر ما باز می شد،گشود و کلّی بد و بیراه برای خرید از مدرسه بغلی نثارمون کرد.بعد هم از عیوب چیپس و پفک و ... پاره ای سخن در نمودو ما تازه معنای نگاه های خشفناک چند دقیقه پیش خاله بوفه دار رو فهمیدیم...بعد از اتمام مراسم چیپس خورون،برای اجرای مراسم شلوغ کنون رفتیم بالا تو کلاس...از پنجرهء کلاس ۲ تا سوژه باحال معلوم بودن که داشتن تو کوچه روبه رویی با هم حرف می زدند.دوستشون هم داشت سر کوچه کشیک میداد تا کسی نبینتشون.ما(که اصولا جنبه نداریم)همگی ریختیم پشت پنجره ها.وقتی خانم سوژه متوجه ما شد،همگی براش دست تکون دادیم و اون هم متقابلا.در هنگام خداحافظیشون هم برایشان دست زدیم و بای بای کردیم و هوار کشیدیم و خانم سوژه هم در حالی که در کوچه می دوید تا زودتر از اون حوالی دور شود،برایمان دست تکون داد...تازه مونده بودیم چکار کنیم که از دفتر ابلاغ شد همگی تو کلاس بمونیم و تکون هم نخوریم که آقای آقا ملّا دارن به کلاس ما شرفیاب می شن.به به!به قول شهمیرزادی ها"خوش به صفا"...آقای آقا ملّا با عبا و امّامهء سیفید وارد کلاس شد.همهمه نیم ساعت از بیکاریمون مونده بود.آقا ملّا هم با همفکری بچّه ها مشغول صحبت دربارهء پدیده های ماوراءالطّبیعه از جمله گریه کردن آقا سگه تو حرم مطهّر امام رضا،میمون شدن اون دختره که قرآن مامانشو پاره کرده بود و ...،شد.همینجور که اقا ملّا حرف می زد،یاسی و مهسا داشتن با MP3 Playerعبّاس قادری و سیاوش قمیشی(چه هماهنگی!)گوش می کردن،آسیه و خاکی خانم ادبیات می خوندن،Khمعلوم نبود داره گوش می ده یا تو عالم خودشه،نگار داشت تمرینای کلاس زبانشو حل می کرد،فاطی فیزیک می نوشت،پرستو تو چرت بود.مرضیه،GFآرمین،مژگان و...هم به ابراز نظریات خود با آقا ملّا مشغول بودن...خلاصه زنگ خورد و آقا ملّا تشریف بردن...فاطی هم به جمع مهسا و یاسی پیوست و شروع کرد به رقصیدن از نوع سینوایی و تا اومدن کیجا بابلی ۳ تایی مشغول بزن برقص بودن.

کیجا بابلی هنوز وارد نشده برگه های امتحان رو پخش کرد و برای حلّشون هم فقط ۱۰ دقیقه وقت داد...بعد از امتحان،کیجا بابلی ورقه های ۳تجربی رو بین ما پخش کرد تا تصحیح کنیم...چه ورقه هایی...باز ۱۰۰۰ رحمت به خودمون.حداقل چیزایی که مینویسیم معنی دارن...خلاصه با مشقّت فراوان ورقه های ۳ تجربی رو تصحیح کردیم.خوشبختانه کیجا بابلی قصد درس دادن نداشت.ورقه های خودمون رو هم پخش کرد تا تصحیحشون کنیم.بعد از تصحیح تو کلاس کسی نبود که بیشتر از ۲ نمره غلط داشته باشه!در این بین پرپر جان-دختر کیجا بابلی-هم اومد.روی تخته اسم مینوشت و جلوشون ستاره یا ضربدر میزد...بچّه ها بهش گفتن اسم بابات رو هم بنویس که مامانش شنید و حالشون رو گرفت...

در راه:  سودابه جون می خواست BFجدیدشو که پلیس راهنمایی رانندگی نشونمون بده.ما-هیئت BFبیننده-که با سودابه ۱۰ نفر میشدیم،سراسر مملوء از فضولی به راه افتادیم امّا متاسّفانه تنها موفق به دیدن نیمرخ آقاپلیسه شدیم...                           ما همچنان در کف روابط GF-BF آنهء آرمین و GFاش مانده ایم.آقا آرمین به جای نگاه کردن به GFاش(حالا سلام و احوالپرسی پیشکش)چشمان یاسی را با نگاهش در میآورد.وقتی دلیل رو از GFاش می پرسیم میگه:"خوب آدمه دیگه!آدمای دیگرو باید نگاه کنه!" وا...!؟!؟!

۱کلوم از جوجه(معلّم شیمی):مرضیه برای من به منزلهء هارون برای موسی است.جز اینکه بعد از مرضیه شیرین پلوی دیگری نخواهد آمد.    کتاب بینش۳-ص۶۸


خسته نباشی!

|+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 20:37  
 5شنبه نامه!(10/9/84)

به علّت بارش شب گذشه و خیسی حیاط،(چه دلیلی!)صف نبستیم و ۱راست رفتیم تو کلاس...یاسی با ۱ کوله پشتی گنده و ورم کرده که ۱ دسته هم ازش زده بود بیرون،جزء آخرین نفراتی بود که اومد تو کلاس.وقتی رسید به میزش شروع کرد به تخلیه ی کیفش:اول یه جفت کفش،بعد راکت بدمینتون،بعد کاپشن،بعد...،بعد...بعد...

هنوز یاسی مشغول سر و کلّه زدن با کیفش بود که بروبچسی که تو راهرو ولو بودن ریختن تو کلاس.پشت سرشون هم خانم هلو وارد شد و بعد از استطار گچ،فوری شروع کرد به درس دادن...خلاصه این زنگ حسابان هم به خسته کنندگی زنگای دیگهء حسابان گذشت.

زنگ تفریح رفتیم تو حیاط ۱ دور زدیم مغزون یه هوایی بخوره.آسمون داشت نهایت تلاششو می کرد که بارونی شه!

قرار بود زنگ دوّم بی کار باشیم.مهسا و یاسی تازه با بازی مهیّجشون بچه های کلاس رو گیر آورده بودن که معلّم رایانهء عزیز-خانم دماغ قشنگ-از راه رسید و عقدهء بی کار بودن رو برامون به ارمغان آورد و ...بچّه هایی که نوبتشون بود،به نوبت می رفتن تا کنفرانس بدن.یاسی هم از هر کدومشون ۱ عکس می گرفت.لحظهء عکس گرفتن از خاکی خانم،یه هو دوربین ۱ فلاش اساسی زد(همراه صدایی اساسی تر)و همهء کلّه ها برگشت طرف یاسی.بعد کلّ کلاس زد زیر خنده.دماغ قشنگ ۱ لحظه برگشت طرف میز یاسی و مهسا.معلوم نشد به روی خودش نیاورد یا فکر کرد رعد و برق با صدای ۲۰۰۵ بوده که دوباره مشغول کار خودش شد...

زنگ تفریح که تموم شد،فاطی،مهسا و یاسی تازه تصمیم گرفتن برن تو حیاط دور بزنن....تو حیاط همهء بچه ها عاشقانه زیر بارون قدم میزدند و از سر و کول هم آویزان می شدند.فاطی و مهسا که مشغول کتک زدن هم بودن با دیدن این صحنه های عاشقانه،صلح کردند و همراه یاسی شروع کردن به مسخره کردن عشاق طفلکی و بعد هم نخودچی خورونی واسه یکی از بچه ها ترتیب دادن...

زنگ سوّم ادبیات داشتیم.یاسی روی تخته جمله ای به خط و زبان دختر کیجا بابلی نوشت:   داماد با من آمد.   (آخه دختر کیجا بابلی تا می آد تو کلاس رو تخته درسایی رو که اون روز تو مدرسشون یاد گرفته مینویسه:بابا داماد داد...مادر با داماد آمد و ...)یکی از بچّه ها هم دور جمله ء یاسی رو یه قلب قرمز کشید و ۲ تا پروانهء بیریخت هم کنارش نقاشی کرد.در این بین میز معلّم هم پر از گچ و پودر گچ و ... شد.کیجا بابلی اومد تو کلاس...تخته رو که دید لبخندی زد و گفت:خوب مگه چیه؟و ....!و در آخر هم گفت اگه داماد پیدا نشد چی؟ما هم گفتیم:اون با من!...بعد هم دنبال نویسندهء جمله گشت.امّا وقتی دید کسی نویسنده رو لو نمیده بی خیال شد و به شیرین شیریناش-مرضیه-دستور داد که از رو درس بخونه....آخرای زنگ دخترش هم از راه رسید.هنوز از در وارد نشده بود که شروع کرد به بخش کردن کلمهء آبی روی تخته.تا بلاخره زنگ خورد و با مادرش رفت.

۱ کلوم از مرضیه: I Love U & I Love Any Other Alphbets Like X,Y,Z


خسته نشین ۱ وقت با این همه نظری که میدین!جدا خدا قوّت!

 

|+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 19:21  
 شنبه نامه!(5/9/84)
بعد از شیرین عسل نامهء صبحگاهی،نوبت به بازدید ناخون ها رسید.مدیر محترم که مسئول بررسی وضعیّت ناخون های کلاس ما شده بود،به جای نگاه کردن به دست،صورت هامونو نگاه می کرد و عدّه ای از بچه ها رو هم برای بررسی بیشتر ناخون!!!، نامزد دیدار ناظم محترم نمود.

 به به!چه شروع خوبی!زنگ اوّل شنبه ها فیزیک خیلی می چسبه.مخصوصا وقتی امتحان هم داشته باشیم.هما خانم که اومد،شروع کرد به حل مسائل حل نشده و رفع اشکالهایی که در اینجور مواقع دو برابر سایر مواقع میشن.خلاصه انقدر سوال پرسیدیم و خودش هم انقدر گیج بازی در آورد(البته به یاری دو عنصر گیجگول کننده:مهسا و یاسی)تا فرصت امتحان گرفتن از دست رفت و ما به نتیجهء دلخواه رسیدیم.

زنگ تفریح تغذیه های خاله مستخدم بوفه دار دچار تورّم شده بود و همه ۵۰ تومان کشیده بود بالا.فاطی و مهسا که با مشقّت فراوان موفق به خرید نون قندی بدمزه و پاره ای اغذیهء دیگر شده بودند،در هنگام میل نمودن آنها کلّی حرکات نامتشخّصانه و سینواییانه(سینوا یکی از روستا های اطراف اینجاست)از خودشون در آوردن و حسابی حال همه رو به هم زدند.

زنگ دوّم هندسه.جنی لوپز اومد و شروع کرد به قضیه گفتن.ما هنوز اندر پس ۱ قضیه بودیم که جنی ۳-۴ تا قضیهء دیگر رو هم اثبات کرده بود.                                        مهسا که بد سرمایی خورده بود(خیلی هم قیافهء سرما خوردش به نظرش زیبا می اومد)هی فین فین میکرد و خودش رو تو آینه نگاه.(حذف به قرینهء لفظی)بعد هم غر میزد که:ااااه!!!بازم عقب افتادم...فاطی،خاطره و پرستو!!!سرا پا مملو از هندسه،برای حل قضایا،راه حل های نوین پیشنهاد می دادن...بقیه هم وقت پلک زدن نداشتن.چون با یه پلک زدن ممکن بود ۱ قضیه عقب بیفتن.

زنگ که خورد،جنی لوپز دو تا مساله گفت که زنگ تفریح در موردشون فکر کنیم و از کلاس خارج شد.مهسا،یاسی و فاطی،مرضیهء شیرین عسل رو که تازه اغذیه اش رو از خاله بوفه دار خریده بود تو راه پله گیر انداختن و موفق شدن ۱ شکلات زور تمام کاکایو ازش بگیرن.مهسا و فاطی شکلات زور رو با اجرای حرکات زیباشون صرف نمودند.یاسی هم که این چیزا براش خوب نیست،فقط نگاهشون کرد...

زنگ سوّم هم هندسه.ما همگی خسته از تفکّر زیاد روی مسائلی بودیم که جنی بهمون داده بود!!!جنی هم که متوجه خستگیمون شد خودش شروع کرد به حلّ مسائل.در این حین موفایلش هم هی زنک میخورت،هی زنگ میخورد...اونم چه زنگی!!!یه چیزی تو مایه های کارتون فوتبالیستا...ولی جنی مگه از مسائل و قضایا دست میکشید؟عین خیالش هم نبود.خلاصه بعد از اینکه ما با زنگ موبایلش کلّی بندری زدیم،طرف پشت خط رضایت داد که قطع تماس کنه.

حوادث بسیار راه خانه را نمی نویسیم.زیرا هم وقت تنگ است و هم ما را حوصله.(حذف به قرینهء لفظی)

۱ کلوم از رضا:عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشده.


بچه ها اگه شما هم میخواین ۱ کلوم بدید تو قسمت نظر بدید، ۱کلوم های کوتاه خودتون رو بنویسین.

برادر های بروبچس هم مراقب نظر دادنشون باشن.نبینم دیگه شاخ بازی در بیارن.(هووووق)

|+| نوشته شده توسط مخمل در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 18:29