|
5شنبه نامه!(5/8/84)
امروز هم به دلایلی مدرسه ساعت ۹ باز می شد. شیرین عسل نامه ی صبحگاهی تموم شد،ولی یاسی هنوز نیومده بود...همگی رفتیم تو کلاس،ولی یاسی هنوز نیومده بود...دماغ قشنگ اومد تو کلاس،ولی یاسی هنوز نیومده بود.حتّی مرضیه هم اومد،ولی یاسی خبر مرگش هنوز هم نیومده بود...ما شدیدا فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که شاید معتاد شده باشه.شاید هم بعد از دیدن عکسش در شبکهء جهانی ،از خوشحالی مرده یا ترور شده.یا شاید دیشب،شب احیا رو تا صبح با چت زنده نگه داشته.شاید هم دیشب به صفدر شام نداده،نصف شب صفدر اومده کشتتش....اصلا رفتارش دیروز ۱جوری بود.اون صورت سیاه سوختش که با پنکک شماره ۱ هم سیفید(سفید)نمیشد،نورانی شده بود. قرار شد بعد از مدرسه مهسا،فاطی و پرستو برن خونهء یاسی اینا و حلوا درست کنن.تا چهلم هم همونجا تلپ شن.(آخه مرده خوری عادتشونه!) با توافق همه،جملهء سنگ قبرش رو هم انتخاب کردیم: بیدا بیدا تسلیّت بیدا! یاسی بَمِردِ تسلیّت بادا! هِِِِــــــــــــــِی!یاسی!تازه اوّل جونیت بود!شپشت هست ولی تو دیگه نیسی! پرستو پژمرده و افسرده غصّه در میکرد که دیگه یاسی نیست تا با هم فاطی فاطی فاطی // // ... بخونن!بعد ۱هو یاد یکی از دوستاش افتاد که بر اثر ابتلا به سرطان مرده بود!هــــــــــی!یاســـــی!آخه چرا به ما نگفته بودی؟ دماغ قشنگ در حین درس دادن ناگهان کمرش گرفت.آخ جووووون!اگه بروبچ کار شناس درست گفته باشن،ایشاا.. این ۱ کی هم می ره تا ۹ ماه دیگه! زنگ تفریح کلّی برای مرحوم گریه زاری راه انداختیم...بعد هم با زبون روزه پشت سرمرحومهء مغفوره حرف زدن رو شروع کردیم.بعضی از بچه ها(نخصوزنgf آرمین) از اینکه یاسی مرحوم عکسشون رو تو weblog گذاشته بود ابراز ناراحتی کرده و کلّی فحش نثار روان پاکش کردن که چرا لااقل یه عکس که توش خوشتیپتر افتاده باشن رو نذاشته...بعد هم کلّی گفتیم و خندیدیم. مهسا(only از روی دلسوزی)یه نظر خداپسندانه از خودش ابراز کرد.گفت برای اینکه آقا صفدر بی یاسی تنها نباشه،به قید قرعه یه نفر انتخاب شه که با صفدر عروسی کنه.نظر مهسا با استقبال انبوه بروبچ رو به رو شد!قرار بر این شد که داوطلبان شرکت در این قرعه کشی تا شنبه خودشون رو به مهسا معرفی کنن... زنگ سوّم(زنگ ادبیّات)هم از راه رسید.مهشید(که اصولا مدرسه نمیآد.اگر هم افتخار بده،زنگ سوم میآد)هم تشریف آورد ولی یاسی هنوز نیومده بود.کیجا بابلی(که با مهسا و یاسی خیلی بده)هنوز پاش رو تو کلاس نذاشته بود که ایراد گرفتن از مهسا(مُفصر کلاس)رو شروع کرد.:چرا تخته کثیفه؟چرا تو کلاس انقدر گرد و غباره؟چرا بچّه ها سر جاهاشون ننشستن؟ (بروبچ مثل ۱گلّه بعبعی تو کلاس پخش و پلا شده بودن)چرا بچه های کلاستون به خودشون اجازه میدن به من هر چی دلشون خواست بگن؟(مثل اینکه یه کی از بروبچ یه چیزی بهش پرونده بود)چرا رفیقت(یاسی)نیومده؟چرا دم خر درازه؟چرا در کوچه بازه؟چرا ...بعد شروع کرد به درس دادن درس گاو!بعد هم با شنیدن صدای زنگ رهایی،خدا رو شکر کرد که هفتهء دیگه ۵شنبه تعطیله و دیگه ریخت ... ما رو نمیبینه! ۱ کلوم از ...(این رو جدیدا افتتاح کردیم) ۱ کلوم از سپیده:دیروز رفتم خونهء مادر بزرگ بهنام افطار پیام مشترک:هر ۲ختری هر آن ممکنه بمیره.so تا وقتی زنده است باید یه وصیت نامه برای خودش تنظیم و در آن قید کنه که بعد از مرگش ، صفدرش حق نداره به هیژ f ای نگاه کنه!
عسل جان ما مشتاق آشنایی هستیم.یه email ی،ID ی چیزی از خودت به جا بذار که برای عرض ادب خدمت برسیم! از بقیّه هم ما جمیعا تشکّر باریم.نخصوزن ...((: |+| نوشته شده توسط مخمل در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 17:54 4شنبه نامه ! (4/8/84)
صبح بارون شدیدی می اومد.فاطی مهسا رو تو خیابون دید و فریاد زد:مهســــــــــــا!و این شد که تا مدرسه با هم اومدن.به علّت بارندگی شدید از شیرین عسل نامهء صبحگاهی معاف شدیم و ۱ راست رفتیم تو کلاس.بچّه ها مثل موش آبکشیده وارد میشدن.بارون همشونو غافلگیر کرده بود.آخه در عرض نیم ساعت آسمان آفتابی صبحگاهی،به محل تجمّع ابر های باران زا تبدیل شده بود...
برنامهء امروزمون عبارت بود از دینی،شیمی و به قول مهسا بینی(منظورش جبره) زنگ اوّل بچّه ها بی بی جون رو مجبور کردن درس نپرسه و فقط درس بده.بی بی طفلکی هم چی می تونست بگه به ما جماعت متّحد؟شروع کرد به درس دادن. یه هو دیدیم مرضیه با ۱ چتر قیرمیز(قرمز)نو وارد کلاس شد!!!ما که این روزها شدیداْ به مرضیه مشکوک شده بودیم،دیگه یقین حاصل کردیم که ۱ خبرهایی هست.به قول یاسی نم نمِ بارون و...خلاصه مرضیه نشست سر جاش و بی بی ۲باره شروع کرد. فاطی،k.tv،kh،مرضیه و چند تن دیگر از بچه ها حسابی جذب گفته های بی بی شده بودند.سپیده در عالم خودش بود.پرستو با چشمانی خمار به بی بی خیره شده بود.یاسی هم بعد از دادن توضیحاتی در مورد مرگ و روح آدما و ...برای مهسا،زده بود تو کار mp3 و کشیدن عکس اسی تپل و ...حواس مهسا رو هم هی پرت می کرد...هی پرت میکرد!!!... زنگ که خورد شروع کردیم به عکس گرفتن در حالات و زوایای مختلف.می خواستیم از مستخدم هم چند تا عکس بگیریم که لرزش دست ناشی از دیدنش مانع شد!فاطی،مهساو یاسی چتر قیرمیز نو مرضیه رو برداشتن،رفتن پایین و زدن به بارون.یه عکس هم گرفتن که بعداْ مشاهده خواهید کرد.هنوز فلاش عکسه کامل زده نشده بود که مدیر و مستخدم(به لطف آنتن های۲ریاضی)از راه رسیدن.مهسا چترو برداشت و رفت دستشویی.فاطی و یاسی هم از ترس اینکه مدیر محترم بهشون گیر بده،جیم شدن بالا تو کلاس.وقتی رسیدن بچه ها تو کلاس در به در داشتن دنبال ۱دفتر میگشتن که تمرین های جبر توش حل شده باشه.آخرش هم مهسا(که تازه از دستشویی آمده بود)با گام به گامش به دادشون رسید. زنگ ۲وّم جبر داشتیم.بد عنق اومد و کلّی بد و بیراه نثار مهسا(مُفصِر)کرد که چرا ۱عدد گچ هم تو کلاس پیدا نمیشه.بعد هم یه دونه از اون چشم غرّه های آدم هلاک کنش برای مهسا رفت و دستور داد مهسا بره گچ بیاره....گچ که رسید شروع کرد به درس دادن مثال بازگشتی...با همکاری مهسا،ساناز و سودابه تازه موفق شده بودیم در حین چشم غرّه رفتن،چند تا عکس ازش بگیریم که ۱هو فریادش بلند شد که من نمره مستمر این مهسا رو باید صِفِر بدم!چرا؟چون تخته پاککن خیس نیست.۱نفر شیرین عسل (که به طرز کاملا عجیبی اون ۱ نفر مرضیه نبود)گفت بدین ما ببریم خیسش کنیم که بازم چشم غرّه رفت و گفت که دیگه لازم نیست... زنگ ۳وّم زنگ شیمی بود.جوجه ازمون امتحان گرفت.بعد از امتحان قیافهءفاطی و یاسی دیدنی بود.هر۲شون به قول خودشون گند زده بودن(۱ سوال رو اشتباه نوشته بودن)جوجه که در اون حال پژمردگی دیدشون،کلّی سخنرانی کرد که این امتحان ها فقط برای اینن که شما متوجّهء اشکالاتتون بشین و نمره که ارزشی نداره و مستمر هاتون از این نمره ها داده نمیشه و ...خلاصه حرفاش باعث شد این ۲نخالهء افسرده به حال طبیعیشون برگردن...جوجه درسشو دادو ما رو زنگ نماز هم تو کلاس نگه داشت و با خوردن زنگ رهایی از مدرسه با همون لبخند ملیح همیشگی از کلاس بیرون رفت. تا ۱۰دقیقه بعد از زنگ ما همچنان تو کلاس بودیم داشتیم ۴شنبه نامه مینوشتیم.آخرش هم یاسی که مسئولیّت نوشتن ۴ شنبه نامه رو به فاطی و مهسا داده بود،از دستشون به فغان رسید و همون ۵ خطّی که نوشته بودن رو اززشون گرفت و زحمتشون رو کم کرد. تو راه یاسی سر همه رو خورد بس که غر زد account نداره و هیچ جایی هم نیست که بره و کارت بخره.چون ماشاا... همهء کافی نت ها رو با عیب های بنی اسراعیلی که براشون گذاشته،تحریم کرده.تنها کافی نتی که هنوز مرتکب هیچ جرمی نشده،کافی نتی است دربالاترین طبقهء پاساژی تاریک و سرد و نمور و bf-gfپسند،که بلاخره مجبور شد بره کارتشو از اونجا بخره.... به سلامت رفتیم تو پاساژ ،به سلامت ازش خارج شدیم و به سلامت هم به خونه هامون رسیدیم.(چند تا سوژهء باحال هم دیدیم) نظر بدین.فحش هم دوست داشتین بدین.ولی فحشاتون رو از صافی رد کنین بعد sendشون کنین.مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!! |+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 13:49 2شنبه نامه!(2/8/84)
صبح هنوز در مدرسه باز نشده بود که مهسا و مرضیه رسیدند.عشق به مدرسه است دیگه!چه میشه کرد با این طفلکی ها؟... هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.همه عین جوجه مریضا زیر آفتاب جمع شده بودیم و لحظه شماری میکردیم سال اوّلا زودتر برنامهء(شیرین پلو نامه) صبح گاهی رو اجرا کنن تا بریم سر کلاسمون که از بلند گو اعلام شد:دانش آموزان عزیز!بفرمایید تو نماز خونه... خلاصه بعد از اینکه همه ی بچه های مدرسه جمع شدن تو نماز خونهء بو گندو،به مناسبت ضربت خوردن حضرت علی،خانم x(که هویّت و سِمتش هنوز بر ما معلوم نشده)شروع به نوحه سرایی و عزاداری نمودند.بعد هم ما رو مجبور نمودند بایسیم و سینه بزنیم.اون وسط یاسی با دیدن جوراباش که فقط ۲تا نخ از ایجاد ۲هواکش به قاعدهء ۲ چشم گاو در نوکش جلوگیری میکرد،به یاد بی بضاعتی خودش افتاد و شروع کرد به همخوانی با خانمx .مهسا،kh و فاطی رو کاملا جو گرفته بود و همهء نوحه ها را با صدایی پر از درد وغصّه از حفظ همراه خانمx میخوندن.پرستو با زبون روزه تو چرت بود.بقیه ی بروبچز هم هر یک در حال و هوای خود... بعد از اتمام مراسم پر فیض ما بروبچز۳ریاضی برای اینکه نفرستنمون سر کلاس حسابان دور هم حلقه زدیم و شروع کردیم به ختم قرآن با قرآن مرضیه.قرآن دست به دست می گشت.نفری۱آیه می خوندیم و قرآن رو می دادیم نفر بعدی.ختم دوّمین سوره هم داشت به خوبی انجام می شد که با فریاد ناظم محترم راهی کلاس شدیم. وقتی رسیدیم خانم هلو تو کلاس منتظرمون نشسته بود تا ۱ وقت خدایی نکرده وقت کم نیاد.دیگه چی بگیم؟زنگ حسابان که چیزی برای گفتن نداره.جز توابع و صفرهای توابع و نمودارهای توابع و ... زنگ۲وّم شیمی با جوجه!جوجه اومد و کلّی هم از دیدن عکس علی کریمی ذوق زده شد.مهسا و یاسی ته کلاس داشتن جون میکندن.صدای خنده هاشون تا کوچه پایینی(که چند تا دانشجو میشینه که دلشون مثل دل ما عاشقه)هم میرفت.جوجه هم از قرار خیلی خیلی مِخـــــــربون شده بود.هیچی بهشون نمیگفت.این استوکیلومتری هم خیلی چرته ها!کلّی باهاش صفا کردیم.زنگ که خورد جوجه طبق معمول برای جلسهء بعد امتحان گذاشت و با لبخنی ملیح از کلاس رفت بیرون. هـــــــــــــــــــــــــی! ورزش!پلّه ها رو ۸تا ۱ کی دویدیم(یاسی و مهسا طبق عادت همیشگی از نردهء پلّه ها سُریدن)و خودمون رو به حیاط رسوندیم.معلم ورزش بهمون اجازه داد که هر کاری دلمون میخواد بکنیم.ما هم شروع کردیم وسطـــــــی!مهسا،فاطی،پرستو و یاسی(با زبون روزه)استعداد درخشان خودشون رو در بُل گرفتن به نمایش گذاشتند.به طوری که چند بار یک انگشتی هم بل گرفتن.خلاصه ما نخاله های کلاس بردیم و چلو کباب رو هم (با زبون روزه)ما خوردیم. بعد از بازی برای پر کردن وقت فراغتمون تازه ۱ سوژه از بین بچه هایی که با خوردن زنگ نماز اومده بودن تو حیاط پیدا کردیم تا بریم مخش رو کار بگیریم که زنگ رهایی از مدرسه به صدا در اومد. دم در ۲ختر خاله های مرضیه و یاسی،خوشحال و راضی ز جیم زدنشون از مدرسه منتظر ۲ختر خاله هاشون وایستاده بودند.(نفهمیدی چند بار بخوان می فهمی!)همگی با هم به طرف منازلمون حرکت کردیم و در پایان کار همگی هم به سلامت به منازلمون رسیدیم.
خسته نباشی!خدا قوّت! |+| نوشته شده توسط مخمل در چهارشنبه چهارم آبان 1384 و ساعت 20:12 1 شنبه نامه!(1/8/84)
آسیه خانم بلاخره بعد از کلّی منّت کشی عکسای علی کریمی رو با خودش آورد.علی کریمی با بچّه،علی کریمی بی بچّه،علی با فک،علی بی فک...اون وسط پارازیت عزیز علی آقا دایی هم بود.چند تا چسب با کلّی چرب زبانی از جلد کتاب نگار بیچاره کندیم و ۱ عکس رو چسبوندیم جای عکس خامنه ای مرحوم که چند هفته پیش بر اثر سقوطی کاملا اتفاقی از بالای تخته آش و لاش شده بود و ۱ عکس هم چسبوندیم رو ضلع راست تخته تا اگر معلما نتونستن عکس بالایی رو ببینن این یکیو ببینن.بعد رفتیم نشستیم رو میز معلم(جلوی میز فاطی،k.TV و پرستو)و شروع کردیم...که ۱ هو مدیر گرامی اومد تو کلاس.۱ نگاهی انداخت دید چیزی نیست بتونه بهش گیر بده(نگاهش شامل تخته نمی شد)،گفت شما ها چرا رو میز معلم نشستید؟خلاصه شروع کرد که نمیدونم معلما ببینن بی احترامیه و شما ارشد مدرسه اید باید الگو باشید و ... این نیز بگذشت و خانم سردرداومد.یاسی خنگ که به جای زبان،شیمی آورده بود۱ کتاب از انگلیسی از کلاس انسانی ها پیدا کرد و گذاشت جلوش.البته معلم هم هیچ حرفی نزد که چرا تو کتابش لغات درس جدید نوشته نشده(ما باید لغت های درسی که می خواد بده رو پیش پیش درآریم)چون تو کتاب یاسمن خانم اصولا کلمه ای بجز خر و یا اشکال متنوّعی از انواع متعدّدی خر و گاو و میمونو ...که فلشی به اسم مهسا وصلشون میکنه یافت نمیشه.خانم سردرد با اون لهجهء افتضاح مسخرش شروع کرد به خواندن درس و ترجمه.البته با همکهری و همیاری همشاگردی عزیزو شیرین مرضیهء پاچه خوار.خلاصه به زور تحمّلش کردیم تا زنگ بعد. امتحان عربیییی!!!یاسی،مهسا و فاطی به جای اینکه ۲ کلام قبل از امتحان،عربی بخونن،شروع کردن به نوشتن وصف الحال معلّما.تا اینکه بلاخره خانم زردآلو اومد و دست برداشتن...امتحان هم بد نبود.بعد از امتحان رفتیم پایین تو حیاط منتظر بقیه بچه ها موندیم...دیدیم مهسا در حالی که سر بر زانوان ندامت گذاشته،ای لنگ به جیر،ای لنگ به جُر،داره میآد.از قیافش معلوم بود که نتونسته از برگه ی یاسی فیض کافی رو ببره.خلاصه خانم زردآلو هم که دید بعضیا امتحانشونو خوب ندادن از بالا(تو کلاس)فتوا داد که هفتهء دیگه امتحان ۲باره برگزار میشود.رسیدن این فتوا به یاسی و فاطی همان و آه ارز نهادشون در آمدن همان...طفلکی ها ... درراه(متّهم گریخت!):در تعقیب و گریز GFآرمین و خود آرمین به نتیجهء دلخواه نرسیدیم.۲متّهم بدون هیچ سلام یا لبخندی ناقابل همانند ۲ اسب،سر به زیر افکنده و از کنار هم رد شدند...ما همچنان در کف این رابطهء صمیمانه می باشیم!!!... تا ؟شنبه نامه ای دیگر!!! |+| نوشته شده توسط مخمل در چهارشنبه چهارم آبان 1384 و ساعت 13:46 معرفی نامه!
هما خانم:بالطبع آبجی کوچیکه عادل فردوسی پوره!دُعُشُّد؟(درست شد؟)موهاش وززززززز-لب کأ نّهو جولیا رابرتز- مانتو تریپ قجری در رنگ های سبزوبنفشو آِبی- هر وقت خیلی از درس دادنش کیفولی می شه ۱ چشمک میزنه که همراه چشمش تمام صورتش هم کج میشه.دبیره فیزیکمونه. خانم جنیفر لوپز:گروهبان گارسیا-دبیر هندسه- ...(جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت جنی لوپز مراجعه شود.) جناب آقای عشق گم شده:دماغ نیش پشهء بیمار-بلوز آبی بیرنگ-کُت سورمه ای و شلواری که وقتی باد بوزد گویی دامن کلوش چین دار است. می گن معلم احمد شاه هم بوده.هنر اصلیش تلفّظ اسامی،اماکن و ابنیهءتاریخی به خصوص فرزندان چنگیز(تموچین اسبق)،جِغِته و جوجی است. جوجه خانم:دبیر شیمیه-در ۱کلام جوجه. متوجه شدید بچه هااا؟ بی وفا:معلم ورزشه.هی دم از بی وفایی می زنه و می خواد نمره ورزش ترممونو زیر ۲۰ بده! خانم بد عنق:سِلیقه صِفِر!معلّم جبره.در زینت دادن مانتو و مقنعه با پودرگچ الگوی همهء ماست. خانم سردرد:she has a headache وقتی ۱کی از بچه ها چرت و پرت میپرونه! لهجش حال به هم زنه.هنوز نتونستیم کشف ه!کنیم که بچه بوده با دماغ رفته تو ۱ کیسه فندوغ و ۱ فندوغ نوک دماغش گیر کرده که دماغش اینجوریه یا از عوارض بعد از عمله!اگه نفهمیدی بگم که معلم زبانه. خانم زاقک:معلّم زبان فارسی.درسشو می ده میره.آتو دست بچه ها نمیده.۱ چشمش رنگ دریاست،۱ چشمش رنگ جنگل!!! خانم زردآلو:اخمو امّا مهربون-معلّم عربییه.زنگای عربی رو قابل تحمّلتر می کنه. خانم هلو:دِندون طِلا-لپ قرمزی-گچ رو حتما باید با کاغذ استطار کنه بعد بهش دست بزنه!می خوایم ۱ شب بریم دفتر ۶۰ برگشو بدزدیم ببینیم بدون دفترشم بلده درس بده یا نه!دبیرحسابانمونه.خیلی هم دلبری حرف می زنه. بی بی :معلّم دینیه طفلکی!حسّاس-خجالتی-طهرانی!سر زنگشmp3 player و نقاشی می چسبه.خیلی ما رو تحمّل می کنه.گاهی دلم براش میسوزه! کیجا بابلی:به نظرش نخاله های بابلی ۱۰۰۰ مرتبه از ما سرترن. با یاسی لجه -یه دختر ۷-۸ ساله هم داره که نیم ساعت آخر کلاس میارن تحویل مامانش میدنش.مهسا و چند تا از بچه های دیگه منتظرن بچه هرو تنها گیر بیارن تا ۱ کتک حسابی مهمونش کنن.
مرسی از اینکه انقدر تحویل گرفتین. هر وقت یاد گرفتیم چه جوری میشه عکس گذاشت حتما عکسمون رو هم میزاریم.|+| نوشته شده توسط مخمل در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 16:32 مقدمه نامه!
ما بروبچز۳ ریاضی(اُخخخ!گچ خورد تو سرم)از برای خنده و تفریح به بنیان نهادن اینچنین weblog ی شخصی اقدام نمودیم.قرض فقط و فقط سرگرمی است و ما اصلا قصد مسخره کردن هیژ معلمی را نداریم!!! ما مطرح ترین بروبچز۳ ریاضی عبارتیم از: یاسی(غرغرو- ابرو قشنگ- امروز۱جوری می باشد!)،مهسا مورینیو (مجرد میباشد)،فاطی20(خانوم-کد بانو-بی بی- نظام-از بس موهاشو واکس زده کچل بَبَیته-تابستون پرورش اندام هم رفته)،پرستو(ابابیل-گل- ماه-معتاد-کاکل قشنگ)،Kh(رضا خان-هیکل)،نگار(ساکت-آروم-خانوم)، مرضیه(تدیٌن-جان نثار- بد بخت- شیرین عسل-حجاب کامل-تریپ پاچه خوار)،K.TV(موهای دلبری پسر گونه-همین روزاست که کچل شه-اصلا در مورد داداشش حرف نمی زنه!)،سپیده(کفش قرمزی-ابرو مدل سیخ سیخی قشتگ شده-عشق حمید گودرزی-بهنام)،GFآرمین(سیب زمینی ترشی)،عروس(سینوایی-لپ قرمزی-مزیٌن به بوی تِریاک-عشق بالیوود-endآمیتا) پیام مشترک:هر ۲ختری هر آن ممکنه عروسی کنه، so موهاش باید tall باشه!!!
فعلا با مجانین محترمه آشنا شید تا بعد ...!(حالشوداشتی نظرم بده) |+| نوشته شده توسط مخمل در دوشنبه دوم آبان 1384 و ساعت 18:34 |
|

