|
خداحافظی نامه!
عکس پست قبلی به دلیل جنبه بسیار بالای دوستانی محترم و مهمتر از آن فقدان حوصله در این جانب برای لبخند زدن و صحبت کردن در باره این وبلاگ حذف شد!دیگه هم در این مکان پست تازه ای آپ نخواهد شد تا دوستان در حین سرچ موضوعاتی که کوچکترین ربطی به وبلاگ ما ندارد٬ناگهان٬در ۱ روز٬در ۱ ساعت٬پس از سپری شدن ۳ سال از آپ کردن مطلب٬حواسشان به مخملنامه ما پرت نشود و خدایی نکرده از سرچ مطلب مورد نظر منحرف نشوند!باشد که...
!خداحافظ!
|+| نوشته شده توسط مخمل در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 14:23 سوژه نامه!!!
!عکس حذف شد! ایتجا آتلیه است!اون که دورش خط کشیدم هم آقای سوژه است که خودمونو کشتیم تا بتونیم ازش عکس بگیریم!اون که جیگره هم به تبعیت از بقیه معماریای بالاتر از ترم ۲ بلاچه است!!!استادم که مشاهده می کنین!اون پا هم جنبه تزینیه واسه عکس!حالا هر کس سوژه رو میشناسه بیاد آمارشو به ما بده!به نفرات اول تا آخر بدون قرعه جوایز نفیسی تعلق خواهد گرفت!!!حتی شما! راستی!عید سعید فطر اول بر روزه خواران و بعد هم بر دارانش مبارک باد!آخییییش!دیگه لازم نیست بریم زیر میز های بای بخوریم! |+| نوشته شده توسط مخمل در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 22:18 ما خسته می باشیم!
استاد قلمبه ما خیلی گوگور می باشد!او در ماه مبارک رمضان هم راْس ساعت ۱۲ ما را برای صرف نهار تعطیل می نماید!ولی ما که چیزی برای صرف نداریم ناچارا تا ساعت ۲ و شروع ۲بارهء کلاس در فضای سبز دانشگاه(قربون سبزیش برم!) می چریم!
این دانشجویان ترم بالایی مان (که شدیداً بلا و ناقلا می باشند)،دائما در تعقیب جک بوده و در هر فرصتی بیوگرافی های کامل خود را به ما اعلام می دارند!(خدا عقل بده!)امروز در حین چرا چند عدد کتاب از دانشجویان با وقار و جنتلمن ترم بالاییمان به امانت قرض نمودیم تا خدایی نا کرده روی آنها به زمین نیفتد!!! ناله نامه:ما شدیداً خسته می باشیم از بس که همش از ۸ صبح تا ۷ شب سر کلاس می باشیم!به داد ما برسید!عررررر! |+| نوشته شده توسط مخمل در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 22:14 آتلیه کویت می باشد!
هه!من که مخمل باشم امروز خیلی کیفولی می باشم!دانشگاه محترم بعد از کلی دسته بندی نمودن ما(اونم چجوری؟!!گروه E متشکل از ۳۵ نفر،اونوقت F همش ۹ نفر!)به ما مرحمت فرمودند و ما را به کلاسمان راه دادند!
استاد محترم کارگاه ما(که مامانمون نیّت دارد او را زن داداشمان بنماید) خیلی با صفا می باشد!او که به ما قول داده همیشه مثل امروز حالی به ما داده و به اندازهء خیلی تاخیر بنماید،هنوز نیامده برای ما کلی نقشهء شوم دارد!او به ما می گوید هفتهء بعد ۲ کیلو گل و سیمان و قاب و سایر تجهیزات کارگری را با خودمان به آتلیه بیاوریم! می گوید در آتلیه خوردن و آشامیدن و راه رفتنو MP3 شنفتن مجاز می باشد!ما فکر می کنیم آتلیه همان کویت می باشد از بس که با صفا می باشد! پانویس نامه:این پسران کلاس ما خیلی طفلکی می باشند از بس که اسگل می باشند! |+| نوشته شده توسط مخمل در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 12:59 دانشگاه!؟؟
سلام
همونطور که مستحظرید جوابای کنکورم اومد!همونطور که انتظارشم بود هر کدوممون ۱ جا افتادیم!):واقعا بده!بعده این همه سال تو سرو کلهء هم زدن و با هم بالا پایین پریدن حالا هر کی می ره ۱ شهر!عرررررررررررررررر مهسا اصفهان کاردانی عمران قبول شده(غیر انتفاعی)٬فاطی شیمی روزانه بابلسر٬منم که معماری آزاد و پیام نور قبول شدم!مادر جان میگه پیام نور و برم چون نزدیک>-:نگار زبان تهران٬ kh ریاضی محشض رشت٬مرضیه شیمی رشت٬از ktvهم کسی خبر نداره! از این به بعد اینجا از خاطرات دبیرستان به خاطرات دانشگاه تبدیل میشه٬ولی حیف که دیگه بچه ها با هام نیستن!... وای!)):من مدرسه میخواااااااام٬بچه هامونو٬ می خوام٬من نمی خوام برم دانشگاااااااه |+| نوشته شده توسط مخمل در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 21:43 دیوانه از قفس پرید!
سلام!
من برگشتم. بلاخره تموم شد.۱۲ سال درسو مشقو سروکلٌه زدن با معلمای داغونو مجنونو ... بلاخره تموم شد!حالا ما موندیمو تابستونو انتظار!انتظار واسه نتیجهء کنکورامون! دلم واسه اینجا تنگ شده بود.چند بار خواستم آپ کنم ولی مامان بودو اینترنتو درسو چشم غرٌه!حالا که همه چی بلاخره تموم شده می خوام ۲باره شروع کنم!فقط نمی دونم چرا ۱ کم خجالت می کشم!؟!؟غریب شدم با نت تو این مدٌت انگار! خوب!این اولین پستم بعد از ۱ سال پر مشقٌته!امیدوارم لذت برده باشید!فعلاً |+| نوشته شده توسط مخمل در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 20:41 زیرمیزی نامه!
همونطوری که از سکناتمون پیداست امتحان هامون که نهایی هم می باشد شروع شدن و همهء بچه های ریاضی شهر-از نخاله های سوسول گاگول گرفته تا ما!- رو تو یه مدرسهء درپیت جمع آوری کردن.همه بروبکس ۳ ریاضی هشمت تو یه کلاس نیوفتادیم ولی بکس اکیپ خودمون که ۱۰ تای آخر دفتر نمره بودیم تو یه کلاس پشت همیم.چون دیگه تو این مدرسه و با این امتحانای لعنتی نمی شه حماسه آفرید امروز که به قول فاطی عچقم کشید و خواستم وبلاگو آپ کنم،تصمیم کبری ام این شد که از بین نامه های زیر میزی که در طول سال برای هم نوشتیم(همه رو تو جیب جامدادیم جمع کردم)،چند تا نامهء شایسته انتخاب کنم و بزارم اینجا با بکسمون یه کم بخندیم...(هر چند خنده داراش قابل ذکر نیستن)
اولین نامه بین فاطی،یاسی و مهساس سر زنگ ادبیات-زنگ آخر ۵شنبه روزی-وقتی می خواستیم دزدکی از آقای توفیق وقت کلاس حسابان بگیریم(فاطی میز اول می شینه یاسی و مهسا آخر): به خط فاطی:بعد از اینکه زنگ خورد یه جوری سریع بریم پیش توفیق که بچه ها نفهمن.از الان وسایلتون رو جمع کنین.وقت است که برگ بر باره ببندیم!(کنایه از آماده شدن برای رفتن) به خط یاسی:اینجانب(یاسی)که نمی تونم با شما بیام.شماها برین!اینجانب ۱۰ دقیقه است پدرم سر کوچه منتظرمه که ببرتم مسابقه!ساعت تعطیل شدنمونو اشتباه بهش گفتم.الان از شدّت عصبانیت... به خط یاسی: مهسا:فاطی خر می باشد! ب.خ.فاطی:مهسا خودش خر می باشد.تازه امیدوارم یاسی از باباش کتک بخوره شنبه که می آد مدرسه زیر چشمش کبود باشه.جمعه CDنوری(نه سخت(hard)و نه نرم(فلاپی))منو یادتون نره بیارین. ۳ تا امضا هم از ۳تاشون پای نامه است.این یکی نامه که الان می خوام بنویسمش سر زنگ عربی-یکشنبه روزی-زنگ آخر-در حالی که منو مهسا داشتیم تو سر و کلهء هم می زدیم به دستمون رسید: ب.خ.فاطی:باز هم شما دو تا رَم کردین؟شما کی می خواین آدم شین؟آخه چرا نهال محبّت و دوستی را زیر رگبار بغض و نفرت و کینه آش و لاش می کنید؟...خوب بید؟؟؟(پایین این پاراگرافش عکس وگور رو کشیده و زیرش نوشته:)آرزو وگوری(از شعرای سال اول)وقتی که سبیل هایش را نزده باشد. پایین عکس وگور هم نوشته:غرض از مزاحمت.یه دونه از اون بیسکِویت هاتون رو می خوام. یادم نمی آد بیسکویت رو بهش دادیم یا نه.این نامه ادامه داشت ولی سانسور شد.نامهء بعدی نامهء عقشولی! منه.سر زنگ کامپیوتر-۵شنبه روزی-زنگ دوم: ب.خ.مهسا:فاطی! لاکِشو(لاک معلم کامپیوتر)دیدی؟(با لهجه بخون)اینقدر دوس دارم!تو چی؟ ب.خ.فاطی:از روج سرخابی شما دو تا که دیروز خریدین خوشرنگتره.با خودکار عطری نوشتم تا شما معتاد شین. ب.خ.یاسی:فاطی لواشک می خوری برات بفرستم؟مهزو(مهسا به بیان یاسی)یه لواشک سیبی داره.بیا کلکشو دکّنیم....ب.خ.یاسی:مهسا:فاطی خر می باشد...ب.خ.یاسی:مهسا:کریـــــــــــــــــــــــــم!...ب.خ.یاسی:این بچه روز به روز داره بدتر می شه. ب.خ.فاطی:آره جاااااان!می خوام.چرا که نه؟ولی نکنه توش ماده چاق کننده ریخته باشین؟!؟ لواشکو براش فرستادیم که اینو فرستاد: ب.خ.فاطی:نمیرین شما دوتا!آخه این لواشک به این کوچیکی انگشت من رو هم پر نمی کنه چه برسه به این کیسهء گنده که اسمش مثلا معده است. ب.خ.فاطی: پشت میزها میزی است/که در آن دو کِرک نَخِش جا دارند./خر سرودش را خواند./بوفه ای باید ساخت/باید انداخت تو باغ! ب.خ.فاطی:تو خیابون منتظر کریم مرغی می مونه/تا که این مرغ برسه یه لحظه اونو ببینه/سر زنگ هندسه می گه این درسها بسه/کاشکی این زنگ بخوره مرغ به مرغدار برسه-۲ بار/خرخون کلاس مهساست/سر امتحان عچق کرک بیحواس مهساست-۲ بار نصف نامه هم سانسور شد!شرمنده!کرک نخش=مرغ نا خوش(به زبان مازندرانی)روج=رژ......نامه بعدی یادم نیس سر چه زنگی ِ: ب.خ.سودابه:مهسا!اون پلیس اِ که دیروز بهتون نشون دادم چطور بود؟(قیافه اش)به نظرت چند سالشه؟(پلیسه BF جدیدش بود) ب.خ.مهسا:سودابه!بد نبود ولی ما از دور دیدیمش.فقط باید شلوارش رو عوض کنه.می خورد ۲۷ سالش باشه. بقیه نامه با نگاه بود!نامه بعدی هم از طرف سودابه است: ب.خ.سودابه:مهسا!یادته که پارسال هر وقت جلوی چشام رو از پشت می گرفتی،می گفتم همونیه که سه تا النگو داره؟راستی!النگوهات چی شدن؟ ب.خ.مهسا:خونه است.ببین سودابه من و یاسی چه تغییری کردیم؟(منو مهسا ۱ رنگ جدید روج رو روی خودمون امتحان کرده بودیم!می خواستیم ببینیم تابلو اِ یا نه!) ب.خ.سودابه:نمی دونم،شاید هر دو تون خوشگل تر شدین.ولی تو مدل موهات تغییر کرده.با حجاب شدی. نامه بعدی رو هم یادم نیس مال چه زنگی اِ: ب.خ.فاطی:yasi!How are you today?How is malihe joon today ب.خ.یاسی:I'm fine so malihe joon is fine too!!(ta koor she cheshme hasooda!)kheh ب.خ.یاسی:مهسا:فاطی خر می باشد!....ب.خ.یاسی:مهسا:کریم کجایی؟...ب.خ.یاسی:عشق کریم کورم کرده! زنگ خورد و بقیه نامه رو با اصوات رد و بدل کردیم!!!!!!اونایی که نمی دونن ملیحه کیه:ملیحه از عچّاق خیابونی یاسی که هر وقت یاسی رو می بینه یه لبخند ملیح(از این گوشش تا اون یکی)بهش می زنه.واسه همین یاسی بهش می گه ملیحه...نامه بعد مال وقتی که فاطی گوش درد گرفته بود و مدرسه نمی اومد.نامه رو داد دختر عمه اش که سال اوله برامون آورد: ب.خ.فاطی:سلام خدمت مرغای عزیز-یاسی جون و عروس خانم(مهسا)-از طرف من به اون کِرکِ تازه متولّد شده هم تبریک بگید.راستش انقدر برام زنگ زدین و جویای احوالم شدید که دیگه من شرمنده روی شما دو مرغ لاقر اندام!!شدم.اگر با خوندن این نامه تلنگری به اون وجدان خفته تون خورد و باعث شد به خودتون بیاین،زحمت نکشین و زنگ نزنید.چون من به همراه مادر و مادر بزرگم و بقیهء اقوام می خوام برای مدارا به دکتر مراجعه کنم.راستی!راستی!یه خبر داغ.کریم فامیل در اومد.حالا به بعضی ها(مهسا) بگید بیشتر هوای ما رو داشته باشند.بقیهء ماجرا رو می ذارم وقتی به مدرسه تشریف فرما شدم تعریف می کنم.جون پیش خودمون باشه شما که غریبه نیستین من از این دختر عمه ام دل خوشی ندارم.خیلی فضوله.تمام جریان رو کف دست تک تک اعضای فامیمون می ذاره.مثل کاری که من در حقّ آقا ارثیه کردم.(یاسی اگه مهسا اینجاها رو نمی فهمه تو براش معنی کن.)...از ترس اینکه امضام رو جعل کنین امضا نمی کنم تا از فضولی اینکه امضام چطوریه بمی رید.(شوخی های مورد علاقهء مهسا) تو یه ورق هم عکس خودش و مهسا و منو کنار هم کشیده بسی مسخره!...یه نامه بلند بالا اینجا هست بین یاسی و مهسا سر زنگ ادبیات.ولی چون خیلی زیاده حالش نیس بنویسم.اگه از اینا استقبال با شکوه شد شاید اونم نوشتم...نامهء بعد رو از آسیه می زارم که خیلی فوتبال دوسته: ب.خ.آسیه:یاسی!فوتبال یونان قهرمان اروپا شده بود؟ ب.خ.یاسی:نِی دونم والّا!... بقیه اش سانسور شد!آخرین نامه هم از فاطی اِ.از الان بگم سیا قشنگ یکی از فامیلای فاطی بود که همه اکیپ رو تو friend list اش add کرده بود: ب.خ.فاطی:حسابی آبروم رفت یاسی.دیگه با این سیاه قشنگ چت نکن. ب.خ.یاسی:برای چی آبروت رفته؟(دنبالش ب.خ.مهسا:)یاسمن عاشقشه! ب.خ.فاطی:جون ملیحه بی خیالش شو.به Kh گفته فاطی... آمار ما(خودش و اون برادر بی ریختش) رو بهتون داده. بقیه هم لفظی گفته شد چون زنگ خورد.دیگه مه خسته بَیتِمی!خام بورم چت هاکنم.خدو شِمِه پشت و پناه.....دِ مو ز خستگی دِکفتم.خام بوشوم چت!خدا تی همراه....هر کی نفهمید بره بمیره! |+| نوشته شده توسط مخمل در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 22:51 4شنبه نامه(1385/2/20)
صبح یاسی در حالی که با آب و تاب ۱ ماجرایی رو برای Kh و ktv تعریف می کرد وارد مدرسه شد. یاسی:"گفتم دست شما درد نکنه! یارو گفت قابلی نداشت. بعد که اومدم پیاده شم نزدیک بود بیافتم تو جوب!دستشو گذاشت پشتمو کشیدم اون ور." Kh و ktv :به به!خوب؟؟؟....
این هوای بارونی لعنتی هرچی بدی داشته باشه یه خوبی داره اونم اینه که ما رو از صف صبحگاهی و بد تر از اون ورزش سحرگاهی نجات می ده.خدا نگهش داره!یه راست رفتیم و نشستیم تو کلاس.طبق معمول تو کلاس بحث دبّه و درآوردن دبّه و از این حرفا سخت گل کرده بود و آخرش هم نتیجه این شد که امروز نه امتحان دینی بدیم نه شیمی! زنگ اول - دینی:بی بی جون که اومد،طبق نقشه مون بساط دبّه رو راه انداختیم و بی بی بیچاره هم طبق روال معمول کوتاه اومد و شروع کرد به درس دادن! :مبحث ازدواج!!!.....۵ دقیقه بعد بی بی که درس دادنشو متوقف کرده بود:"مهسا!چی کار می کنی؟!؟" مهسا(که تمام اون ۵ دقیقه رو برای اثبات این موضوع که اطلاعات عمومیش از یاسی بیشتره داشت ادای کُلکَفیس رو برای یاسی در می آورد):هر هر هر!.....۱۵ دقیقه بعد بحث موردات داشتن خواستگاری دختران از پسران چنان بالا گرفته بود که تو کلاس صدا به صدا نمی رسید...۴۵ دقیقه بعد:مهسا داستان عاشقانهء بلند بالایی در مورد دوست مامانش برای یاسی نوشت که آخرش آقای محترم رابطهء عاشقانه در یک دعوای خیابانی به رحمت ایزدی می پیوست.نتیجهء داستان هم این بود که وقتی ۲ عزیز عاشق به هم نمی رسن،یکی از آنها خدا بیامرز می شود...مهسا هراسان می باشد از بس که به کریم نخواهد رسید! از زنگ تفریح فاکتور می گیریم فقط اینو بگم که یاسی و مهسا باز حماسه آفریدن و رفتن دور از چشمان مدیر محترم از مدرسه بغلی مگنوم خریداری نمودن.فاطی هم به جرم به همراه داشتن کتاب ...love is آقایان،کارش به دفتر کشیده شد! زنگ دوم - کامپیوتر:خانم دماغ قشنگ ما رو برای فراگیری نحوهء دبل کلیک و بازی با رایانه به مدرسهء اغنیا که ۷-۶ کامپیوتر در انباری خود دارا می باشد(به جز ۳ تا از کامپیوتراش بقیه اوف می باشند)،برد!بعد از مستقر شدن بروبکس پشت رایانه ها،یاسی از تو لباساش ۲ عدد CD در آورد و ....!(این آقای آرش دلفان هم چه لهجه ای دارا می باشد!اگر بروبکس مهندس نمی گفتن ما اصلاً متوجه نمی شدیم که ایشان روزی با مدرسهء خمینی ای امام برو بیایی داشته اند!)...از بس که انباری مدرسه روی سرمان گذاشتیم،خانم دماغ قشنگ ۲۰ دقیقه زودتر ما رو برگردوند به مدرسهء بی بضاعت خودمون...یاسی،مهسا،فاطی،پرستو،آسیه و خاکی خانم چپیدن تو ۲ ردیف آخر و شروع کردن به طراحی سوژه های بین راهشون.Kh و ktv اندر بحث های خودشون غرق شدن،مرضیه و پیاز جعفری مشغول بلعیدن کتاب شیمی و ... زنگ سوم - شیمی:خانم جوجه بار دار می باشد...خانم جوجه عصبی می باشد...خانم جوجه بسی حرص خور می باشد...خانم جوجه...GFآرمین نفهم می باشد...GFآرمین بی ادب و بی نظاکت می باشد...GFآرمین اصلاً آدم نمی باشد...GFآرمین...(خودتون با اینا یه نبرد حماسی بیآفرینین!) جوجه که رنگ از رخسارش پریده بود،امتحان شیمی رو بی خیال و مشغول تناول نمودن آب قندش شد.بچه ها هم بعد از اندکی احساس پژمردگی و افسردگی و ابراز بسی تاسّف،هر کدوم یه کاری واسه خودشون پیدا کردن که تا آخر زنگ حوصله اشون سر نره... در راه:الکس و خواهر گرامی مهسا!عقشولانه تان مبارک باد!...آرزومند دست راستتان بر سرمان هستیم! ۱ کلوم از خرس قطبی خطاب به ی:شبا ستاره اش خوبه،ماه شب ۱۴ش خوبه یار اگه بی وفا شد،دلبر تازه اش خوبه(لبخندی به ی!) حال کردین بازم آپ کردم نه؟؟؟میدونم!نمی خواد به خودتون فشار بیارین نظر بدین! |+| نوشته شده توسط مخمل در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:37 4شنبه نامه(31/1/85)
زنگ اول-دین و زندگی:خانم بی بی که وارد کلاس شد،بچه ها مخش رو کار گرفتن تا امتحان نگیره.بی بی بیچاره هم قبول کرد و شروع کرد به درس دادن...این فصل آخر بینش هم عجب فصلیه ها!همش در مورد مزدوج شدن و همسر یابی می باشد.کلّی آدم کیفولی می شه...در حالی که بی بی با کمال دقت درس رو توضیح می داد،مهسا مشغول خط کشیدن زیر کلمه های مهم درس(از لحاظ همسر یابی)تو کتاب یاسی بود،یاسی داشت SMS بازی می کرد،فاطی و پرستو هرهر و کرکر می نمودند،GFآرمین و بقیهء بروبچسز رو هم به شدّت جذابیّت درس گرفته بود و با دست هایی زیر چونه و چشم هایی خمار به بی بی زل زده بودن.شایعاتی هم توسّط مهسا تو کلاس پخش شد که از ذکرشان معذوریم...
بلاخره زنگ خورد و همین که بی بی پاشو از کلاس گذاشت بیرون از ردیف های جلو به یاسی و مهسا پیام رسید که امروز تولد Kh می باشد.هنوز کِرکِ خبر رسون پیامشو تموم نکرده بود که یاسی و مهسا از آخر کلاس شروع کردن به دست زدن و خواندن شعر تولّد...هنوز ۲ تا دست هم نزده بودن که یه هو همهء کلاس شروع کردن به دست زدن،GFآرمین ضربشو گرفت و اینگونه بود که کلاس روی سر ما گذاشته شد...بعد از پایان مراسم تولّد گیرون نوبت به تعویض محموله ها رسید.یاسیMP3Player اش رو گذاشت تو جیب پرستو،CDخفن نگار رو تو لباساش قایم کرد،گوشیش رو چپوند تو سوئیت شرت مهسا و با فاطی راهی حیاط شد...تو حیاط این اولای ترسو شایع نموده بودند که کیف ها قراره گشته شه.ما که چیزی ندیدیم! زنگ دوم-بیکار: ـ:"خوب تولد داریم دیگه.شما تو تولّداتون سینه می زنید؟" بچه پرروی ۳تجربی:"یعنی چی؟خوب شما بی کارین ماداریم امتحان می دیم." کلاس:"اَااَااَااَااَااَااَه!" تق(بچه پرروی ۳تجربی از کلاسمون رفت بیرون.) کلاس:"حالا دس دس!Kh باید برقصه.از لپ گُلی نترسه!"......نیم ساعت بعد مجلس تولد دوممون هم که تموم شد،Kh و ktv جیم زدن رفتن کافی نت و بقیه بچه ها هم شروع کردن به خر زدن شیمی واسه امتحان زنگ بعد.(البته اگر فاطی و مهسا و پرستو مهلت می دادن و یه دقیقه آروم می نشستن.) زنگ سوم-شیمی:خانم جوجه که اومد کلّی چونه زدیم که امتحان نگیره ولی مگه راضی می شد؟آخرش هم مجبورمون کرد برگه در بیاریم و امتحان بدیم.چی بگم از امتحان؟؟؟سخت!جای شما خالی.این خانم جوجهء نامرد همش سوال هایی رو که چشم آفتاب هم بهشون نیوفتاده تو امتحان می ده بعد هم میگه:"درس نمی خونید ها بچه ها"....خدا بچه اش رو صحیح و سالم به دنیا بیاره! در راه:حالش نمی باشد! ۱ کلوم از:این هم حالش نمی باشد! چون دیگه حالش نمی باشد،دیگه نمی خوام آپ کنم.برین خوش باشین! |+| نوشته شده توسط مخمل در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 18:46 |
|


